اه! مي دوني سيد مرتضي سخت بود دل كندن ما از هم، خيلي سخت، نتونستيم واون روز اومدم باهات درددل كردم براي چندمين بار برات قران خوندم و اروم شدم اخه به واسطه نام تو بود كه دلهاي ما به هم نزديك شده بود ديگه!!!
ولي راضي بودم به رضاي حق؛ هر طور مي شد ما تلاش خودمون رو كرده بوديم و از اين نظر هيچ ناراحت نبودم
كه ... نمي دونم چي شد چه طور شد كه اون همه مانع كه سر راه ما بود برداشته شد! مي دونم سيد مي دونم كه دعاي تو هم بود و حاضرم شهادت بدم!
و الان چي كاري از من حقير برمياد براي تشكر از تو! چه كاري از من برمياد! من رو تا اخر عمرم مديون خودت كردي سيد مرتضي!
به جان هر چه فكه است من را هم برهان!!!عنايت رو در طول زندگي هم از من نگير!!!
مي خواستم از سيد مرتضي بنويسم، قلم ياريم نداد از عنايتهايي كه به من كرد بگويم، حتي توفيق زيارت مزارش در سالروز عروجش هم امسال نصيبم نشد؛ اين شعر خانم فروغ سعادت شايد واگويه دل من هم بشود
واگویه های دختری شبیه درخت برای مردی شبیه کوه
امسال روی مین ده ساله می شوم
گفته بودی عکس یادگاری ام می شوی
تا بشوم هم قد عکسی که آویزان موهای دختریست در من
و هی زل بزنندم بر قاب خالی عکس های مرتضی
سید!
سید به هر چه فکه!
دختری اینجا خودش را حبس کرده روی مین
هم قد من
با چشمهایی که از نا افتاده
و انگشتانی که برای از تو نوشتن باید از میدان مین بگذرند
سید مرا ببخش!
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
برایم نوشتی:
"می دانی به كجا می روم، به فكه، همان جایی كه رزمندگان ما با چشم خود تحویل نفوس شهدا توسط فرشتگان را مشاهده می كردند."
سید به هر چه فکه مرا برهان!!!

