"مظلوم زيست،مظلوم مرد و خوار چشم دشمنان اسلام بود"
او را متهم مي كردند : امريكايي است، جاه طلب است و مقام دوست؛ با مونتاژ عكسي از او منتشر كردند كه زير عكس شاه نشسته است! شايعه كردند همسري آلماني دارد و حسابي بانكي در انجا!
در نوارهاي سخنرانيش دست مي بردند تا آتش توطئه و نفاق را روشن كنند و بگويند درصدد تحميل عقيده و ايدئولوژي خودش است! پاسخ داده بود: "به عنوان يك روحاني، با شما عهد مي كنم در همه عمرم و از هم اكنون تا زنده ام ،از كساني كه در صدد تحميل عقيده، فكر و انديشه به ديگران هستند بيزارم!"
هيچكدام از اين اقدامات موثر نبود،كمر به قتلش بستند،حتي يك بار گروه فرقان اعلاميه انقلابي اعدام او را چاپ كرد كه پس از كشتنش منتشر كند! ولي او بدون ترس مرگ ،كار خود را انجام مي داد؛ گروههاي مخالف جمهوري اسلامي را معرفي مي كرد، خيانتها و تحليلهاي درون گروهيشان را افشا مي كرد، با منطق و استدلال بي پايگي دعويشان را اثبات مي كرد حتي در مناظره تلويزيوني با انها، به بحث و محاجه مي نشست.
آن شب نماز جماعتش از همه شبها طولاني تر بود و اصرار بچه ها هم بسيار كه مي خواهيم پشت سر تو نماز بخوانيم. نماز در حياط دفتر حزب برگزار شد و عكاس هم از آن عكسي يادگاري گرفت. ساعت 5/8 نماز تمام شد و همه به سالن رفتند. پس از خواندن قران، به پيشنهاد شهيد استكي قرار شد بحث آن شب درباره انتخابات رياست جمهوري آينده باشد. هاشمي رفسنجاني و عسگراولادي چند دقيقه بعد حزب را براي عيادت آيت الله خامنه اي كه در جريان سوء قصد در بيمارستان بستري بودند ترك كردند. شهيد محمد منتظري مي خواست براي كاري دفتر حزب را ترك كند اما موفق به پيدا كردن محافظانش نشد و به سالن بر گشت؛ شهيد باهنر تازه وارد حياط حزب شده بود كه به توصيه يكي از شهدا كه آثار خستگي را در چهره اش ديد، برگشت.
بهشتي پشت تريبون بود "در مقابل شرك و الحاد تن به هيچ قدرتي نمي دهد و سر تسليم فرود نمي آورد... نمايندگان مجلس نبايد ساكت گوشه اي بنشينند ..."
و صداي انفجار؛ ساعت حدود 9 و 7 دقيقه. گرد و خاك و خون و فرياد الله اكبر! 110 نفر زير آوار بودند؛ به گفته يكي از شاهدان، علاوه بر بوي خاك و خون، بوي عطر ياس مشام هر جنبنده اي را جلب مي كرد!
چراغها را آوردند و محل انفجار را خاكبرداري كردند، عده اي نيمه جان، عده اي بيهوش و 72 نفر شهيد! از جمله دكتر بهشتي، با دست و پاي بريده، آسوده، راحت، فارغ از همه جنجالها، توطئه ها، كارشكنيها، نفاقها و اتهامها چشم بر هم نهاده بود!
یادی از دکتر ناظرزاده عزیز به مناسبت سالروز تولدش ۱۲ اذر ماه
در اين چند ساله دانشجويان دانشكده هاي مختلف تاتري، مخصوصا گروه ادبيات نمايشي هنرهاي زيباي دانشگاه تهران، كه به واسطه حضور او قطب علمي خاور ميانه در اين رشته شناخته شده است، در هياتي آراسته مي بينندش كه به طور طبيعي دير سر كلاس مي رسد و مي كوشد كه براي تمامي اصطلاحات مربوط به تاتر، برابر نهاد فارسي مطرح كند: گفتاشنود به جاي ديالوگ، كمينه گرايي به جاي مينيماليستي، ... و چندان دور از ذهن نيست كه ساعت مقرر امتحان را فراموش كند و يك ساعت بعد مسئول آموزش او را در حالي كه اتفاقي! از ميدانچه دانشگاه عبور مي كند، ببيند و در فاصله ميان ميدانچه و سالن امتحان ، استاد سوالها را در ذهن طراحي كند. ( نهایت ارادت دانشجویان را هم دریابید!) ولي او به درستي افسوس مي خورد كه در آن حدي كه فكر مي كرده است سزاوار استعداد و كوششهايش بوده به نتيجه نرسيده " من دست كم بايد 25 تا 30 نمايشنامه خوب نوشته باشم اما به جاي آن بيش از 17 كتاب درسي نوشتم. زمان و فرصت و امكانات من در نوشتن كتابهاي درسي، پژوهشهاي تاتري و پايه گذاري دانشكده هاي تاتر و آموزش آن به دانشجوها پخش شد و خودم آنچنان كه بايد به عنوان يك نمايشنامه نويس مطرح نشدم.{البته به نمايشنامه "پنجره اي بر بادها "يش، نزديك به 15 بار مجوز اجرا داده آنقدر كه مركز هنرهاي نمايشي ديگر به اين متن اجازه اجرا نمي دهد!} فكر مي كنم خيلي بهتر مي توانستم مطرح شوم، اگر فقط به همان كاري مي پرداختم كه از ابتدا مي خواستم يعني يك نويسنده تمام وقت. وقتي مدرك دكترا گرفتم و عضو هيات علمي دانشگاه شدم، ديدم در ايران اصلا نهاد تاتري وجود ندارد كه من بخواهم نمايشنامه نويس اين مملكت شوم! جايي رفته ام كه اين كالا خريدار ندارد! در همين سالها به نياز عمومي نسل جوان به آدمهايي مثل خودم پي بردم كه اگر دانشي فرا گرفته اند، بايد به آنها انتقال دهند. به همين دليل وظيفه انساني و اخلاقي خودم دانستم قدري از جاه طلبي ها و علاقه هاي شخصي در نوشتن نمايشنامه بزنم و خودم را هزينه ديگران كنم و به جاي به دست آوردن موفقيتهاي فردي، يك موفقيت اجتماعي را تجربه كنم"
البته دانشجويان تاتر ايران شانس آوردند كه دكتر ناظر زاده پس از سه چهار بار دانشگاه عوض كردن و تحصيل اجباري در رشته هاي اقتصاد و مديريت، بالاخره در رشته هنرهاي نمايشي و ارتباطي در دانشگاه اوهايو امريكا دكترا گرفت. سال بازگشايي دانشگاهها پس از انقلاب فرهنگي ، وقتي دكتر ناظر زاده به ايران برگشت و به عضويت هيات علمي دانشكده هنرهاي زيبا درآمد، اصلا معلوم نبود به گروه نمايش اجازه راه اندازي مجدد بدهند! حتي مهندس چمران رئيس وقت دانشكده، به او ماموريت داد افرادي را هم كه از قبل تحصيلشان در اين رشته ناتمام مانده بود و قريب 150 نفر مي شدند، ( افرادي مثل چرم شير ، عباس معروفي، قاسم علي فراست، ايرج طهماسب و...) به گروههاي ديگري مثل ادبيات فارسي منتقل كند. اما با اصرار دكتر ناظرزاده و كمك استادان پاره وقت، شوراي انقلاب فرهنگي با باز گشايي دوباره اين گروه موافقت كرد كه اگر اين اتفاق نمي افتاد معلوم نبود با چند سال تاخير انجام مي شد؛ هم دانشجويان قبلي كه خود موسس گروههاي نمايشي دانشكده ديگر شدند فارغ التحصيل نمي شدند و هم تا چند سال دانشجوي نمايش گرفته نمي شد. معمولا دانشجويان تاتر و البته گرايش ادبيات نمايشي فرهاد ناظرزاده كرماني را براي اولين بار در كلاس شناخت ادبيات جهان مي شناسند و مرور كتاب مقدس در كلاس كه " در ابتدا خدا آسمانها و زمين را آفريد و زمين تهي و باير بود و تاريكي بر روي لجه و روح خدا سطح آبها را قرار گرفت" و اين تازه آغاز ماجراست!
هشتم شهریور ۱۳۶۰، خیابان پاستور، ساختمان نخست وزیری ساعت یك ربع به سه بعدازظهر.
شورای امنیت كشور امروز جلسه دارد كشوری كه یك سال و نیم از انقلاب مردمی اش می گذرد و هنوز نظام جدید استقرار كامل نیافته و با مشكلات زیادی دست و پنجه نرم می كند.اولین رئیس جمهورش به همراه مسعود رجوی سردسته مخالفین حكومت از كشور فرار كرده است. گروه رجوی از آن زمان وارد فاز نظامی علیه نظام شده و به ترور و انفجار روی آورده اند. هر روز حادثه ای در كشور پیش می آید. دو ماه پیش در یك انفجار سهمگین در دفتر حزب جمهوری چندین نفر از مسئولین درجه یك و مدیران برجسته نظام از دست رفته اند. عملا نظام نوپا درگیر جنگی داخلی شده است. درحالی كه یك سال است خاك كشورش مورد تجاوز قرارگرفته و بخش وسیعی از مرز كشور از قصر شیرین تا آبادان اشغال است. جمعیت چند استان مرزی آواره شهرهای دیگر شده اند. شورای امنیت در این شرایط ناامن و بحرانی تشكیل جلسه داده تا درباره مهمترین مسائل كشور تصمیم بگیرد.اعضای شورا یك به یك وارد سالن می شوند. قرار بود از امروز جلسه رسما زیر نظر دكتر محمدجواد باهنر نخست وزیر اداره شود. اما باهنر این كار را به عهده رجایی گذاشت. رجایی قسمت بالای میز و باهنر در كنار او سمت چپش نشسته، مسعود كشمیری دبیر جلسه سمت راست مقابل باهنر، تیمسار هوشنگ وحید دستجردی، ریاست شهربانی کل کشور كنار باهنر و بعد از او اخیانی به جای فرماندهی ژاندارمری كل نشسته، در كنار وی به ترتیب تیمسار كتیبه، سرورالدینی معاون وزیر كشور، خسرو تهرانی از اطلاعات نخست وزیری، كلاهدوز قائم مقام سپاه یك طرف میز بودند و طرف دیگر میز تیمسار شرف خواه معاون نیروی زمینی، سرهنگ وحیدی معاون هماهنگی ستاد مشترك، سرهنگ وصالی فرمانده عملیات نیروی زمینی، و سرهنگ صفاپور فرمانده عملیات ستاد مشترك نشسته بودند. مسعود كشمیری دبیر و منشی جلسه است. تمامی صورتجلسه ها را او می نویسد. اعضای جلسه را هم او دعوت و هماهنگ می كند و سایر كارهای دفتری شورا به عهده اوست. این جلسه ضبط صوت بزرگش را هم آورده است كه مذاكرات را ضبط كند. آن را جلو رجایی و باهنر می گذارد. كسی به فكرش نرسید كه چرا او از ضبط به این بزرگی استفاده می كند. كشمیری مورد اعتماد همه بود. سیری كه طی كرده تا به این مقام رسیده بود جای شك و شبهه ای باقی نمی گذاشت. به خصوص كه قیافه حق به جانبی داشت وهمه او را به تشرع می شناختند. كسی حدس نمی زد كه او از اعضای گروه رجوی و نفوذی در عالی ترین مركز تصمیم گیری یعنی شورای امنیت كشور باشد. به خصوص كه مواضع تندی علیه آنها داشت و گویا پیشنهادهایی مثل بمباران ایستگاه رادیویی مجاهد داده بود و چنان اعتماد همه را جلب كرده بود كه موقع تردد در نخست وزیری بازرسی بدنی نمی شد و هرچه می خواست می برد و می آورد. آن روز هم كسی متوجه نشد كه كشمیری چگونه آن بمب ساعتی قوی را وارد ساختمان نخست وزیری كرد. كنار سالن فلاسك چایی گذاشته بودند و هر كس چای می خواست خودش می رفت و می ریخت. تردد اعضای جلسه امری عادی بود و درمیان این بحث ها كسی نفهمید كه كشمیری از جلسه بیرون رفته است. ناگهان صدایی مهیب همراه با شعله های آتش و دود غلیظ قهوه ای همه چیز را به هم ریخت. معلوم نبود چه اتفاقی افتاده است، هر كس دست و پایی سالم داشت به طرف در ورودی می دوید. لحظاتی بعد كه دودها فروكش كرد معلوم شد كه چه اتفاقی افتاده است. كسانی مثل دستجردی مجروح و تكه پاره شده بودند و چند روز بعد به شهدا پیوستند. رجایی و باهنر كه بیش از همه در معرض بمب قرار داشتند بیشترین آسیب را دیده بودند و اجسادشان اصلا قابل شناسایی نبود. هر كس به فراخور دوری و نزدیكی به آنان دچار سوختگی و جراحت شده بود. اما از بدن كشمیری اثری نبود. حدس زده شد كه او در آتش سوخته و پودر شده است. فردا صبح كه شهیدان حادثه تشییع می شدند او هم جزء شهدای این بمب گذاری محسوب شد و روزنامه كیهان این خبر را اعلام كرد. اما با كمال ناباوری روزهای بعد معلوم شد كه او همان ساعت به فرودگاه رفته و از كشور خارج شده است. با انفجار نخست وزیری جامعه جنگ زده، در ماتمی جدید فرو رفت، عالی ترین مدیران كشور از دست رفته بودند. تهران تعطیل شد گفته شد بیش از یك میلیون نفر رجایی و باهنر را تشییع كردند.كسی یا گروهی این حادثه را به عهده نگرفت ولی با فرار كشمیری و نشانه های دیگر، همه این فاجعه را كار دار و دسته رجوی دانستند.
منبع روزنامه شرق، روایت واقعه 8 شهریور، 8 شهریور 1385

استاد محمد تقی شریعتی را همه مردم خراسان و فضلای ایران می شناسند یا لا اقل نامش را شنیده اند. نقش استاد شریعتی در تربیت ایمانی جوانان و مبارزه بی امان با جریانات مسموم فکری دهه 30 و 40 و تفکرات کمونیستی و توده ای و پرداخت عناصر مومن و فداکار برای انقلاب عظیم اسلامی قابل کتمان نیست.
استاد شریعتی در محضر اساتید بزرگی درس می خواند: شیخ هاشم قزوینی، ادیب ثانی، میرزای اصفهانی،...
استاد شریعتی معلم می شود و تمامی وجودش را وقف آن می کند. کوچه پس کوچه های مشهد چه شبهای سرد و روزهای گرم و طاقت فرسایی را از ترددهای استاد در آن سالها به یاد دارند عرقریزان سخنرانیهای آگاهی بخش و سازنده اش را به گوش جوانان برساند و جوهر شعوری اسلام ناب محمدی را به درک نسلها بدهد.
استاد روزی 18 ساعت تدریس می کند که 12 ساعتش مجانی است!
ازاستاد می خواهند معمم شود و در حضور ایت الله بروجردی این قضیه را مطرح می کنند اما گفته ایشان این است:" والله واعظ و منبری خیلی زیاد است فکرمی کنم حضورم در دبیرستانها و دانشگاهها لازمتر باشد تا اینکه عمامه بگذارم و در مسجد گوهرشاد منبر بروم."
استاد در پی رویش مسایل فرهنگی مضحکی چون پیشاهنگی و ... در فضای آموزشی تصمیم می گیرد در سال 1330 نان دولت نخورد و چنین می کند.
استاد شریعتی کانون نشر حقایق و معارف اسلامی را در مشهد پایه می ریزد که سنگ بنای فکری بسیاری از مبارزین دوره های بعد می شود و اشخاصی چون شخص اول کنونی مملکتمان در آن حضور پیدا می کردند.
استاد مبارزه می کند، به نهضت آزادی می پیوندد، در سال 1336 با هم فکرانش و پسرش علی، اولین بار چند ماهی زندانی می شود. بعد از آن هم ایادی شاه هر بار که دستشان به علی نمی رسد، او را مورد آزار قرار می دهند و آخرین بار یک سال در قزل قلعه حبس می شود.
استاد در سالهای 50، با تاسیس حسینیه ارشاد به تهران می آید و فعالیتش را که قرار بود 7 الی 8 جلسه باشد، چهار سال و اندی ادامه می دهد. استاد در پی دستگیری ایت الله طالقانی، برنامه های مسجد هدایت را نیز به عهده می گیرد.
استاد کتاب می نویسد: تفسیر نوین، وحی و نبوت، خلافت و ولایت، فایده و لزوم دین،... و تا سال 61 حدود 14 جلد کتاب تالیف می کند.
شهید مطهری درباره وحی و نبوت می گویند: "تا حدودی که من مطالعه دارم، این کتاب جامعترین و کاملترین کتاب در نوع خود است."
استاد کتابهای عباسه خواهر هارون و خواری برمکیان جرجی زیدان مصری را هم ترجمه می کند.
استاد شریعتی، سال 56 داغدار پسرش می شود. نفوذ و اوج تفکرات پسر که همان حرفهای پدر با گویشی جوان پسند تر و به روز تراست، مانع شناختن ارج و مقام پدر می شود.
استاد بعد از انقلاب با وجود اینکه در راه پیروزیش مبارزه ها کرده است، پدر شهیدی چون علی است، زندان کشیده است،... سهم خواهی نمی کند، استاد مورد بی مهری قرارمی گیرد...سکوت می کند، سکوتی غمناک تا در فروردین سال 66 روحش از این همه درد و رنج آرام گیرد.
مزار استاد شریعتی را در غرفه ای در صحن آزادی حرم امام رضا (گمانم شماره 28)، هر بار که به زیارت حضرت مشرف می شدم زیارت می کردم؛ گاهی از پشت در بسته و شیشه آن و اگر خادم پیر غرفه درونش بود، در درون غرفه.
اما امسال که رفتم، پارچه سبزی از پشت شیشه مزار استاد را از دید مشتاقان مخفی کرده بود و گمش کرده بودم و جواب خادمین هم نمی شناسیم و نمی دانیم و ... و بالاخره یک نفر گفت همان است که با پرده پوشیده شده و...
دلم گرفت... پدر و پسر هر دو غریبند اما پدر در وطن خودش غریبتر از پسر!!
شاعر آزادی
آن زمان که بنهادم سر به پای آزادی
دست خود ز جان شستم از برای آزادی
تا مگر به دست آرم دامن وصالش را
می دوم به پای سردر قفای آزادی
با عوامل تکفیر صنف ارتجاعی باز
حمله می کند دائم بر بنای آزادی
درمحیط طوفان زا ماهرانه در جنگ است
ناخدای استبداد با خدای آزادی
شیخ از آن کند اصرار بر خرابی احرار
چون بقای خود بیند در فنای آزادی
دامن محبت را گر کنی به خون رنگین
می توان تو را گفتن پیشوای آزادی
فرخی ز جان و دل می کند در این محفل
دل نثار استقلال جان فدای آزادی
این شعر برای خیلی ها اشناست، شعری که در دوران انقلاب چند بیتش تبدیل به سرودی شد که به خاطرات آن دوران تبدیل شده. شاعر آن محمد فرخی فرزند ابراهیم معروف به فرخی یزدی است.
فرخی یزدی در تاریخ مبارزات این مملکت نام آشنایی است. آزاد مردی که با سلاح قلم در دوران اختناق شاهان قاجار و پهلوی قاطعانه در برابر استبداد ایستادگی و افشاگری می کرد. برای از میدان به در کردن او به هزاران حیله متوسل شدند: تهمت بیدینی و تکفیر کردنش، تبعید، ریختن سم در غذایش(که فهمید و نخورد)، زندانی کردنش در سیاهچاله های نمور و تاریک و تنگ بدون کمترین امکانات به نحوی که در سالهای آخر عمر در زندان هیچکس را نداشت به او سری بزند! و عاقبت هم به بدترین شکل و با آمپول هوا از پای درش آوردند و چنان از او وحشت داشتند که مزارش را هم از مردم مخفی کردند! فرخی انتشار روزنامه طوفان را از سال 1300 شمسی شروع کرد و در انتشارروزنامه های دیگری هم چون پیکار، قیام ، آیینه افکار.. پس از توقیفهای مکرر طوفان با دوستانش همکاری کرد که نمونه های بی نظیر نشریات انقلابی تاریخ ایران به شمار می روند. فرخی در آنها مقالات و اشعار تند و نیشداری به چاپ می رساند و گاه شخصا سر گذرها به مردم عرضه شان می کرد.
در 15 سالگی، به علت روح آزادیخواهی و سرودن اشعار تند و انقلابی بر ضد سیاستهای استعماری، از مدرسه انگلیسی های یزد اخراج شد. زندگی فقیرانه ای داشت و نمی توانست به طور رسمی تحصیل کند، ناچار به کارگری روی آورد. با شروع مشروطیت، به فعالیت سیاسی جدی پرداخت و در 21 سالگی به جرم سرودن شعر انقلابی، به دستور ضیغم الدوله قشقایی حاکم یزد، دهانش را با سوزن و نخ دوختند و به زندان افکندند! از پای ننشست و بر دیوار زندان نوشت:
شرح این قصه شنو از دهن دوخته ام
تا بسوزد دلت از بهر دل سوخته ام
به ناچار دهانش را باز کردند، فریادش را به گوش مجلس و وزارت کشور و روزنامه های تهران رساند تا حاکم یزد معزول شد! به تهران آمد و مبارزاتش را ادامه داد و در سال 1307 شمسی به عنوان نماینده یزد به دوره هفتم مجلس شورای ملی راه یافت. در مجلس به انتشار طوفان و مخالفت با دیکتاتوری ادامه داد تا پس از 15 بار توقیف، طوفان برای همیشه بسته شد و فرخی مجبور به ترک ایران. در خارج کشور هم (برلین) به انتشار پیکار با مقاله ها و شعرهای انقلابی ادامه داد. تهیدستی و فریب عمال رژیم، او را در سال 1312 به ایران کشاند و بلا فاصله در زندان دربند به بند کشیده شد
ای که پرسی تا به کی در بند دربندیم ما
تا که آزادی بود در بند، در بندیم ما
بالاخره او را به بهانه معالجه به بیمارستان زندان برده، ، در حدود سن 50 سالگی، به شهادت رساندند.
از اشعار دیگر اوست:
با دل آغشته درخون گر چه خاموشیم ما
لیک چون خم دهان کف کرده در جوشیم ما
ساغر تقدیر ما را مست آزادی نمود
زین سبب از نشئه آن باده مدهوشیم ما
همچو زنبور عسل هستیم چون ما، لا جرم
هرغنی را نیش و هر بیچاره را نوشیم ما
نور یزدان هر مکان، سر تا به پا هستیم چشم
حرف ایمان هر کجا پا تا به سر گوشیم ما
دوش زیر بار آزادی چه سنگین گشت دوش
تا قیامت زیر بار منت دوشیم ما
حلقه بر گوش تهی دستان بود گر فرخی
جرعه نوش جام رندان خطا پوشیم ما
کام دلم ز وصل تو حاصل نمی شود
گیرم که شد دگر دل من دل نمی شود
دیوانه ای که مزه دیوانگی چشید
با صد هزار سلسله عاقل نمی شود
حق گر خورد شکست ز یک دسته بی شرف
حق است و حق به مغلطه باطل نمی شود
تکفیر و ارتجاع و خرافات و های و هوی
از این طریق طی مراحل نمی شود
مجلس مقام مردم ناپاک دل مخواه
کاین جای پاک جای اراذل نمی شود
یک ملک بی عقیده و یک شهر چاپلوس
یارب بلا برای چه نازل نمی شود
نازم به عزم ثابت چون کوه فرخی
کز باد سهمگین متزلزل نمی شود
به یادبود سالروزتولد سید شهیدان اهل قلم و هنر

"عقل به ماندن می خواند و عشق به رفتن و این هر دو را خدا آفریده است تا وجود انسان درآوارگی و حیرت میان عشق و عقل معنی شود. رنج مفتاح الخزاین غیب است و نه عجب اگر راه حق محفوف در بلایا و دشواریهاست. سر مبارک امام عشق بر بالای نی، رمزی است بین خدا و عشاق... یعنی این است بها ی دیدار!..."
صدای گرم سید مرتضی بود که هر پنج شنبه تو را پای تلویزیون میخکوب می کرد و در جاذبه کهکشان حقیقت و عشق، ساعتی از این غربتکده زمین با خود تا ناکجا آباد هستی می برد. صدایی که بعد از خاموشی ظاهریش به عظمتش پی بردیم، صدای پر غم مرتضی که چون بیدارگری در گوش فطرتها ، حیات واقعی را زمزمه می کرد و غمی نه از جنس غمهای معمولی در دلها می ریخت.
" در عالم سری است که جز به بهای خون فاش نمی شود." و او به دنبال آن سر بود و بهای آن را نیز پرداخت. که در هر زمانی انسانهایی کاشف و شاهد این سر می شوند و خون این شهیدان و شاهدان است که در مسیر تاریخ کهنه نخواهد شد و به تعبیر شریعتی بزرگ همچون قلب آن می تپد و در رگهایش حیات جاری می کند.
سید هنرمند بود، به معنای اعم و اخص آن. و چه هنری والاتر از آن که بدانی چگونه زندگی کنی و چگونه مردن را نیز این چنین زیبا بیاموزی که سید نیز مثل بسیار کسان، می توانست پس از جنگ به کنج عافیت بنشیند و پست و مقام مسحورش کند و به دنیایش بپردازد ولی او مرد دنیا نبود، با تمام وجودش عالم شهادت را درک کرده بود و مگر می توانست لذت این شهود را از یاد ببرد؟
نمی توانم از او بگویم که از حد ادراکم بیرون است، پس بگذارید خاطراتی را از او مرورکنیم از زبان خودش و یاران و همنفسان او و مگر نه این است که ما فقط تکرار کننده واژه هاییم؟
"متولد شهریور 1326 در شاه عبدالعظیم هستم... سال 44 وارد دانشکده معماری دانشگاه تهران شدم، دروس معماری اقناعم نمی کرد! مدتی با موسیقی و چند وقتی با نقاشی مشغول بودم... دنبال چیزی می گشتم اما پیدایش نمی کردم، ادبیات، فلسفه، داستایوفسکی و نیچه، اما هر چه بیشتر می گشتم، کمتر می یافتم... شب شعر، گالریهای نقاشی، موسیقی کلاسیک، سینما، مباحث فلسفی ادبی، موی هیپی، ریش پروفسوری، سبیل نیچه ای، ... اما حقیقت چیز دیگری بود. در طول این سالها_دانشجویی_ تقریبا هرآنچه دعوی حقیقت داشت، بی هیچ ترس و واهمه ای تجربه کرده بودم، اما کم کم فهمیدم که حقیقت نه با ادعا و تظاهرات روشنفکری و نه حتی با تحصیل و فهم فلسفه به دست نمی آید. حقیقت چیز دیگری بود!"
"انقلاب که پیروز شد، یک اتفاق در زندگی ما افتاد؛ انگار مرتضی به یکباره جواب سوالاتش را پیدا کرده باشد. برای من که در این سالها در کنارش بودم{خانم امینی، همسر سید مرتضی}، عجیب نبود که اگر امام را هم مدتی پس از آشنایی کنار می زد؛ اما نزد. مرتضی چیزی را که سالها به دنبالش بود، در وجود مبارک امام پیدا کرده بود، گویا مرتضی پس از سالها جستجو به سرچشمه رسیده بود. بعد از انقلاب حتی سیگارش را ترک کرد، خیلی ساده در حال تغییر و تحول بود."
"برای همه چیز شتاب داشت، حتی برای جا گرفتن توی دلها! این را خودش هم نمی دانست. کافی بود چند روز با او برخورد کنی، با شتاب می دوید توی قلبت و شیفته ات می کرد!!"
"فیلمسازی صنعت بسیار گرانی است و اگر ما می خواستیم بر اساس تعرفه های موجود در بخش خصوصی کار کنیم، برای این حجم کار بودجه بسیار زیادی لازم بود. اما بچه های ما تا سال 67 که ناگزیر تسلیم سیستم برآورد مالی تلویزیون شدیم، جز حقوق ماهیانه جهاد سازندگی یا سپاه که از هفت هزار تومان بالاتر نمی رفت چیزی دیگر دریافت نمی کردند. حتی این اواخر که درجشنواره فیلم فجر، چند سکه بهار آزادی به بچه ها هدیه شد همگی را به خانواده شهدا یا صندوق واحد تلویزیونی جهاد هدیه کردند."
"همان قدر با روشن فکری و تجدد سر ستیز داشت که با تحجر مبارزه می کرد و چه بسا از آنجا که تحجر غالبا در پس ظاهر شریعت پنهان می شود، ان را خطربزرگتری سر راه تحقق آرمانهای انقلاب می دانست و در طی یکی دو سال قبل از شهادتش بیشتر آماج حملات متحجران قرار داشت تا روشنفکران، کسانی که او را در تنگنا قرار داده بودند و به محکمه مطبوعات خود کشاندند."
"سید لکنت زبان داشت وهنگام حرف زدن عادی معمولا دچار این حالت می شد اما در بیان متنهای روایت فتح..."
"دائم الوضو بود مخصوصا هنگام کار... خیلی کم می خوابید، این اواخر شاید روزی 4 ساعت...ده پانزده دقیقه مانده به اذان که می شد، آستین بالا می زد و برای نماز آماده می شد. وقتی هم که در ساختمان سیزده طبقه صدا و سیما بودیم، همینکه صدای قرآن پخش می شد، بلند می شد و لباس پوشیده و نپوشیده، بچه ها را صدا می کرد و با جیپی که دم دست بود، به طرف مسجد بلال حرکت می کرد، کاری نداشت که کسی می رسد یا نمی رسد. مدتی صبر می کرد و بعد راه می افتاد. نماز اولویت اولش بود. می گفت هر کس سر نماز حواسش پرت باشد، در زندگی هم حواسش پرت خواهد بود!"
" معمولا چند روز یکبار روزه بود. وقتی هم که روزه نبود، غذای سر کارش نان و پنیر و کشمش یا گردو بود. شبهایی هم که تا صبح پشت میز مونتاژ بود، یک مشت کشمش همراهش بود، به قول بچه ها اوضاع کشمشی بود!"
" قتلگاه {در منطقه عملیاتی فکه} جایی است که نسبت به زمینهای همواراطراف یک مقدار گودتر است. به همین دلیل هم بچه هایی که مجروح می شدند در گودی جمع می شدند که زیر آتش مستقیم دشمن نباشند، تا بعدا به عقب منتقل شوند که ظاهرا هیچ وقت اینگونه نشده بود. چهل پنجاه تا از این بچه ها سر در آغوش هم به شها دت رسیده بودند و اسکلتهایشان همین طور بکر و دست نخورده، بعضی ها نیمه عریان، زیر خاک رفته بود... {شب شهادت} تا صبح نخوابید. بالای سرجنازه های شهدایی که تازه بچه های تفحص از قتلگاه آورده بودند، قرآن خواند و گریست، نماز خواند و گریست، دعا خواند و گریست."
"چند ماه پیش {از شهادت} که از مکه برگشته بود، تعریف می کرد که در عرفات گم شده. می گفت خیلی گشتم تا توانستم کاروان خودمان را پیدا کنم، من که گم بشوم دیگر چه توقعی از آن پیرمرد روستایی. خیلی تعجب کردم. بعدها فهمیدم که حدیث داریم هر کس در عرفات گم بشود، خدا او را پذیرفته است!"
و او هفتمین شهید پذیرفته شده گروه راویان فتح بود.
مزار دکتر در دمشق
این عکس رو معلم عزیز ادبیاتم در دوره دبیرستان، خانم شریفی، به من داده بود!
الان مزار دکتر خیلی سوت و کور تر از اینهاست!!
![]()
برای بردن خواب از سراین خفتگان دهر
نیازی نیست بر خاک گلویت ای پیام اور
که گردد سوتکی در دست یک کودک
تو با اندیشه زیبا و جان عاشقت جاوید خواهی ماند
و پژواک صدایت
ناله هایت
ای همه فریاد
تا آن لحظه موعود
که اسرافیل با صور خودش گوش فلک را کر کند باقیست
این هم نوشته از نویسنده محبوب من مصطفی مستور که همین امروز در روزنامه شرق دیدم و عجیب زبان حال من هم هست!!
در زندگى گاهى از اعماق جان دلت مى خواهد كسى را از نزديك ديدار كنى، از نزديك ادراك كنى اما نمى توانى چون كسى كه در آرزوى ديدنش هستى در «جايى» كه تو زندگى مى كنى حضور ندارد، پس ناخواسته به دليل بعد فاصله جغرافيايى از ديدنش محروم مى مانى. در زندگى گاهى از اعماق جان دلت مى خواهد كسى را از نزديك ديدار و از نزديك ادراك كنى اما نمى توانى چون كسى كه در آرزوى ديدنش هستى در «زمانى» كه تو در آن زندگى مى كنى غايب است پس ناخواسته به دليل بعد فاصله تاريخى از ديدنش محروم مى مانى. از اين كه با بعضى از روح هاى بزرگ «هم عصر» نبوده اى و آنها را «ديدار» نكرده اى و در مقابل، با هزاران روح حقير و كوچك و بى مصرف هم عصر بوده اى و با آنها زيسته اى احساس خفت مى كنى. احساس مى كنى چيزى عظيم را باخته اى. روح بزرگى را كه تقرب به او مى توانست هندسه روح تو را هم منتظم كند. تا حالا هزار بار از اين كه در دوره اى زيست نكرده ام كه بتوانم روح هاى بزرگى همچون فروغ و سهراب و جلال و شريعتى را «ادراك» كنم، احساس غبن و خفت كرده ام. انگار فرصتى از من دريغ شده است. انگار از موهبتى بزرگ- به جبر زمان- محروم شده ام. و شريعتى البته چيز ديگرى است. روحى بزرگ و پرشور با دلى پر از احساس. بى گمان بايد قرن ها بگذرد تا چون اويى در اين ملك طلوع كند. شريعتى بزرگ بود نه صرفاً به خاطر كتاب ها و انديشه هايش. يا به خاطر زندگى ويژه و استثنايى اش. يا به خاطر طرح مدرنيته در اوج جامعه سنتى ما. يا به خاطر جذابيت فوق العاده اش براى نسلى كه براى مجذوب شدن گزينه هاى زيادى داشت. شريعتى بزرگ بود چون حقيقت، همه حقيقت را مى خواست نه بخش كوچك يا بى مخاطره آن را. شريعتى بزرگ بود چون از «ديدن» و سپس فرياد زدن آن چه ديده است واهمه اى نداشت. شريعتى بزرگ بود چون مقهور زمانه نشد، به ابتذال تن نداد و هرگز آسان ترين راه حل را براى پيچيده ترين وضعيت ها انتخاب نكرد. كيشلوفسكى فيلمساز برجسته لهستانى، جايى گفته بود كه آرزو مى كند كارگر صحنه

