تبليغاتX

http://www.jootan.tripod.com

تکرار واژه ها ................................ به نام عشق به نام پدر .....................

شخصی

این هم یه نوع نیایشه دیگه!!!

 

خدا جون! متشکریم که چشم دادی بهمون واسه گریه کردن، واسه دیدنِ این دنیای زشت! مرسی که پا به ما دادی واسه سگ دوزدن، واسه گشتن تو جهنم دنبال راه بهشت!

خدا جون! ممنون از این که دوتا دست دادی به ما تا اونا رو رو به هر مترسکی دراز کنیم! تا نذاریم زنجیرا توی سیاه چال بپوسن! تا بتونیم ماشه ی مسلسلا رو ناز کنیم! خیلی ممنون که یه جفت گوش دادی که با اون صدای بمب افکنا رو گوش بکنیم!

|+| نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 ساعت   توسط آرزو آقایی  | 

هنوز که هنوز است از او می ترسند!!!

 

تو در نماز عشق چه خواندي كه سالهاست

بالاي دار رفتي و اين شحنه هاي پير

از مرده ات هنوز

پرهيز مي كنند!

 

نمي دونم تا حالا سري به سايتهاي ضد انقلابي ها (يا به قول خودشون ضد رژيم و اپوزيسيون!) زدين يا نه. باور كنيد با وجود اينكه 20 سال از درگذشت اماممون گذشته، ‌از او و تفكراو و نهضتي كه ايجاد كرده به شدت ‌مي ترسن و كينه رسوا شدنشون به دست اون دل با بصيرت رو ‌هنوز به دل سنگ شده شون دارن.

بعضي مواقع چيزهايي مي نويسن كه اشك تو چشمهاي آدم جمع مي شه! دين ندارند هيچ، ‌حتي ادعاي آزاده بودنشون هم دروغ محضه. غير از دروغ هاي رو و تابلو، ‌نهايت استدلال هاي عقلي و انصافشون، حتي جايي كه مثلا عملكرد سياسي امام رو نقد مي كنند، ‌به فحشهاي آب نكشيده ختم ميشه!

ولي من يكي كه اگر كسي در وصيت نامه اش فقط همين يك جمله رو گفته بود،‌ تا عمر داشتم عاشق و مريدش مي شدم:

"با دلي آرام و قلبي مطمئن و روحي شاد و ضميري اميدوار به فضل خدا، از خدمت خواهران و برادران مرخص و به سوي جايگاه ابدي سفر مي كنم"

واقعا فكر مي كنيد چند نفر تو دنيا هستن و در طول تاريخ بودن كه بتونن و تونستن دنيا رو اينجور بگذارن و برن؟

|+| نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386 ساعت   توسط آرزو آقایی  | 

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

                  ستایش کردم ، گفتند خرافات است

                             عاشق شدم ، گفتند دروغ است

                                       گریستم ، گفتند بهانه است

                                                   خندیدم ، گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم !

                        « بابا علی!»

 

 

 

دارم می شکنم، دارم خرد می شم

چیزی نمونده از هم بپاشم!

خدایا کمکم کن

 

|+| نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386 ساعت   توسط آرزو آقایی  | 

يوم القيامه (روز قيامت) 12 انعام، 14 و36 مائده، 13 اسرا، 9 و17حج، 32 اعراف،  16 مومنون،  25 نحل،...

يوم الدين (روز جزا) 2 حمد، 35 حجر، 20 صافات، 12 ذاريات، 15 و 17 و18  انفطار، 82 شعرا، 56 واقعه، 78 ص،...

يوم الفصل (روز جدايي) 21 صافات،‌40 دخان، 17 نبا، 38 مرسلات،...

يوم عظيم (روز بزرگ) 15 انعام، 15 يونس، 13 زمر، 37 مريم، 59 اعراف، 21 احقاف، 135 و 156 و 189 شعرا

يوم تقوم الساعه (روزي كه رستاخيز برپا شود) 12 و 14 و26 و 55 روم،‌27 جاثيه

يوم الحساب (روز حساب) 16 و 26 ص

يوم التناد (روز ندا براي ياري خواستن!) 32 غافر

يوم يقوم الاشهاد (روز برپا خواستن گواهان) 51 غافر

يوم التغابن (روز حسرت خوردن) 9 تغابن

يوم التلاق (روز ملاقات با خدا) 15 غافر

يوم الجمع (روز گرد آمدن) 7 شوري

يوم الحسره (روز حسرت) 39 مريم

يوم الخلود (روز جاودانگي) 34 ق

يوم الخروج (روز رستاخيز) 42 ق

يوم الوعيد (روز تهديد) 20 ق

يوم عسير (روز ناگوار) 9 مدثر

یوم عسر (روز دشوار) ۸ قمر

یوم الآزفه (روز قریب الوقوع) ۱۸ غافر

يوم الوقت المعلوم (روز و وقت معلوم) 38 حجر، 81 ص

يوم تبلي السرائر (روز اشكار شدن اسرار) 9 طارق

يوما ثقيلا ( روز گرانبار) 27 انسان

يوم مشهود (روزي كه جملگي در آن حاضر شوند)103 هود

يوم تشخص فيه الابصار (روز خيره شدن ديدگان) 42 ابراهيم

يوم البعث (روز رستاخيز) 56 روم

يوم عقيم (روز بدفرجام) 55 حج

يوم يقوم الحساب (روز محاسبه) 41 ابراهيم

يوم يقوم الناس (روز رستاخيز مردم) 6 مطففين

يوم يقوم الروح و الملائكه صفا (روزي كه روح و ملائكه به صف مي ايستند) 38 نبا

یوم تبیض وجوه و تسود وجوه (روزی که چهره ایی سپید و چهره هایی سیاه گردد) ۱۰۶ آل عمران

یوم لا تملک نفس لنفس شیئا (روزی که کسی برای کسی هیچ اختیاری ندارد) ۱۹ انفطار

 

 

خدايا چه روزي است آن روز!!!!!!!!!

 

راستی فراز های اول مناجات حضرت امیر در مسجد کوفه رو خوندید !

|+| نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386 ساعت   توسط آرزو آقایی  | 

مرگ بر سه مفسد روزگار

كارتر و سادات و شريعتمدار!

اين شعار سالهاي اوايل انقلاب رو شايد اونهايي هم كه مي دادند يادشان نباشد چه برسد به ما كه احتمالا به گوشمان هم نخورده است. حضرات كارتر و انور سادات كه معرف حضور هستند، ‌اما شريعتمدار؟

 آيت الله العظمي كاظم شريعتمداري، ‌مرجع تقليد شيعيان! بله درست خوانديد ‌، مرجع تقليد البته كساني چون محمد رضا پهلوي! اي كاش فراموش نمي شد كه اين آقا كه بود و چه كرد. البته در اين صورت دين براي خيليها ديگر نمي توانست نام و نان بياورد!

چقدر به ما گفته اند كه شيطان با هزار ترفند و لباس ظاهر مي شود؛ ‌چقدر به ما گفته اند كه نبين كه مي گويد ببين چه مي گويد ولي...

شريعتمداري ضلع استحمار همان مثلث معروف استبداد، ‌استثمار و استحمار در دوره شاه بوده و اعمال او پس از پيروزي انقلاب و برخورد امام در برابر او بسيار عبرت انگيزه.

اگر جرات كردم از داستانهايش براي شما خواهم نوشت.

 

این نوشته های نیک آهنگ کوثر را هم بخوانید

 

|+| نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386 ساعت   توسط آرزو آقایی  | 

ای مسافر غریب در دیار خویشتن

با توآشنا شدم، با تو در همین مسیر

دست خسته مرا مثل کودکی بگیر

با خودت مرا ببر، خسته ام از این کویر!

 

هنوز تو بهت اين خبرم!

مي گن مرگ ادمهاي بزرگ، ‌بلا و مصيبت الهيه،‌ خدا به همه ما براي اين مصيبت صبر عطا كنه. اگه انتظار مرگ نبود، ‌دنيا بدون آدمهايي مثل قيصر چقدر غير قابل تحمل مي شد!

اين شعر رو دكتر تركي،‌ چند روز پيش به اميد سلامتي قيصر سرودند، ‌بخونيد و ...

در برگریز درد لگدکوب می شوی
سروی، ولی تکیده تر از چوب می شوی

با گیسوان سربی و آن چهره صبور
داری شبیه حضرت ایوب می شوی

قیصر نبود آن که برآمد به جلجتا
تو کیستی که یکسره مصلوب می شوی؟!

لبخند بر لبان تو پرپر نمی شود
از موج درد، گرچه
  پر آشوب می شوی

قانون عشق سوختن است و به قدر درد
محبوب آستانه محبوب می شوی

مانند آفتاب دلم سخت روشن است
من خواب دیده ام... به خدا خوب می شوی!

 

خوابتون درست تعبیر شد دکتر ترکی، حال او خوب شد و ما همه برای حال بد خودمون گریه می کنیم!

بعد از چند باری که دیده بودمش، خیلی آرزوی دوباره دیدنش رو داشتم. ولی هر بار امروز و فردا می کردم، حس می کردم که نمی توانم با او روبرو بشم، هنوز ظرفیتش رو ندارم، ظرفیت دیدار مجدد این روح بزرگ را، او که کوه درد بود و درد نام دیگرش. به خودم امید می دادم با ما خواهد ماند، که خدا که او را بعد از آن تصادف وحشتناک به ما برگرداند، حتما می داند هنوز به او چقدر احتیاج داریم... ولی بار بر بست و به گردش نرسیدیم و ... رفت و تازه یادم آمد که مجموعه های شعرش رو تو کتابخانه دارم؛ رفت و یادم آمد که تازه داشتم از او هنگام تنفس صبح، روبروی آینه های ناگهان، وقتی که گلها همه در انتظار طلوع خورشید  آفتابگردان شده بودند، دستور زبان عشق را یاد می گرفتم؛ یادم آمد که نجواهای عاشقانه نیلوفرانه ای که مدتها شب و روز ورد زبانم شده بود  از اوست؛ رفت و حسرت یکبار دیگر دیدنش به دلم ماند، رفت و یادم آمد که چقدر دوستش داشتم!

 

بعد التحریر: دکتر ترکی تذکری دادند که در اصل این شعر را چند سال پیش سرودند و به خود قیصر عزیز نیز نشان داده اند. من به اعتبار سایتی که این شعر را منتشر کرده بود (اشتباه نکنم خبرگزاری مهر) این اشتباه را کردم. دوست داشتید کامنت ایشان را در باره همین غزل در این پست بخوانید 

 

تصاویر نادیده از قیصر در میدان جنگ

 

|+| نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386 ساعت   توسط آرزو آقایی  | 

میعاد با ابراهیم سینمای ایران، به بهانه 7 مهر سالروز تولدش

"با فیلمهایش عبادت می کند" برای کمتر سینماگری می توان این جمله را به کار برد، آن هم در روزگاری که انسان این بالاترین هدف خلقتش را فراموش کرده است. با فیلمهایش عبادت می کند و ما را هم به عبادت دعوت می کند. زیباترین نمازها را در فیلمهای او می توان دید، قشنگترین توکل کردنها را، والاترین بث الشکوی ها را، ...

یا آرمانهایش را قبول داری که دوستش خواهی داشت، یا قبول نداری که در آن صورت هم نمی توانی انکارش کنی، شعار نمی دهد، تو را درگیر این دغدغه ها و آرمانها و سوالهایش می کند، مطمئنا چنین کسی در نظرت محترم خواهد بود، نه؟

راستی چنین اشخاصی به قول آقا سید مرتضی آوینی بر لبه آتش فشان زندگی می کنند و زندگی کردنی چنین  سخت است ، آسان نیست.

یوسف مهاجر جزیره مینو، نام پدران شهید را برای من و خیلیهای دیگر زنده می کنی، اینچنین بمان.

 

|+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 ساعت   توسط آرزو آقایی  | 

 

بخوان، بخوان برگزیده من که می توانی، بخوان به نام پروردگاری که تو را از هیچ موجود کرد؛ بخوان که او به تو آموخت هر آنچه نمی دانستی، همه اسماء جهان را، بخوان بخشنده ای را که قلم را به توعطا کرد.

بخوان و برخیز، از جامه ای که به خود پیچیده ای به درآ، چله نشینی ات تمام شد ای ستایش شده از جانب من و تمام ملائکه و همه مومنان به من؛ برخیز و انذار کن، شب و روز که امانتی سنگین را به دوش تو گذاشتم! امانتی که همه آفریده هایم از پذیرفتنش ابا کردند! برخیز که آمدنت را به همه پیامبران پیشین وعده داده بودم، برخیز که کعبه را، اولین خانه بنا شده برای انسان را، جایگاه بتها کرده اند!

برخیز که انسانیت قدمهای استوار تو را انتظار می کشد!

 

|+| نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386 ساعت   توسط آرزو آقایی  | 

- کلافه سوار اتوبوس یا پیاده در حال رفتن به خانه ای که صدای ساز و آواز نوازندگان دوره گرد توجهت را جلب می کند، می خوانند و ساز می زنند، شاید کمی ناموزون اما چه اهمیتی دارد؟ از صدای سرسام آور ماشینها و. بحثهای داخل اتوبوسی که موزون تراست! تو را هم برای لحظاتی از هجوم افکارت رها می کنند. شاید هنرمند ندانیشان ولی همین که با یاد گرفتن اندکی هنر موسیقی، آن را برای گذران زندگی انتخاب کرده اند، نه فروختن گل و لباس و کوپن و ...

- در پیاده رو نشسته است و تابلوهای رنگارنگش را کنار خود چیده، با مداد کنته اش هم در حال زدن طرحی است. لحظاتی تو را محو رنگها و هنرش می کند و چشمت را می گشاید به روی چیزهایی که نگاه می کنی و نمی بینی! ذهنت را از هجوم تصویرهای بی روح اطرافت یکسره می برد به دنیای رنگها و طرحها و منظره ها.

- او نیز در پیاده رو نشسته و با قلم و مرکبش می نویسد و می نویسد. کلمات زیر دستانش یه رقص در آمده اند، کلماتی که هر کدام صاحب روح شده اند و راز درونشان را به تو می گویند. شعرها و حکمهای و جملات عارفانه و ناب، با دستهای هنرمند او صد برابر به نور وجودیشان نزدیک تر شده اند. او نیز هنرش را نه در گالرها و موزه ها و تالارها، که پیش چشم تو عرضه کرده است، شاید اندکی از دغدغه معاشش ...!

- ولی ای کاش دغدغه هیچ هنرمندی تامین معاش نبود!

 

|+| نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 ساعت   توسط آرزو آقایی  | 

محبوبم، همیشه موقع سلام واژه کم می آورم و فقط به همان سلام کردن خالی اکتفا می کنم، از خودت، از تو لطیفترین برای شروع کمک می گیرم "بعونک یا لطیف".

محبوبم، می خواهم مثل اجدادم اسم تو را همه جا حک کنم؛ روی ماسه ها، روی پوست آهوها، روی تک تک صخره ها، روی تنه درختها، در اعماق غارها،...

محبوبم، ردپای تو روی ماسه ها تعقیبم کردند تا کنار امواج بلندی رسیدیم که اوازش با موجهای دل من هماهنگ بود.

محبوبم، برای رسیدن به توچیزهایی کم دارم، آی! دل شکسته، جگر سوخته، انتظار بی پایان، نامه وسلام بی جواب، سر نترس و بی پروا، پای خسته، دست ناامید، فرصت از دست رفته، آی! شب های بی خوابی، چشم سفید شده به در، درد غیر قابل تحمل و عظیم، روح بی قرار، ارزوی فراموش شده می خریم!

محبوبم، دیگر از سایه ها وحشت نمی کنم، می دانم هر چه سیاهتر باشند، علامت نزدیکتر شدن تو به من است.

محبوبم، پارچه سبزی که در سجاده ام گذاشته بودی، بزرگ شد، بزرگ و بزرگتر که همه دشت زیر پایم را پوشاند.

دیروز قطره های باران به پنجره ام می کوبیدند: «آی! بیا تو را خیس خاطراتی کنیم که آن شب با او داشتی!»

محبوبم، می دانی(خوب معلوم است که می دانی، تو ندانی پس که بداند!) دانه های تسبیحم که نمی دانم کی پاره شد، ردیف ستاره شده در اسمان، هر شب به انها نگاه می کنم که همراه ذکر گفتنم سوسو می کنند. محبوبم دلم برایت تنگ شده، دیگر نمی توام هیچ چیز دیگری را به آن راه بدهم، پیشکش! هرچند از کم ظرفیتیش شرمنده ام! محبوبم،چشمهایم را می بندم یاد بگیرم تو را با بقیه حواسم نیزحس کنم با پوستم، گوشم، بینیم، این چشمها بدجور تنبلشان کرده اند!

تیک تاک، تیک تاک، ... این صدای عقربه های ساعت است که نمی دانم الف تاکش یای تیکش را دنبال می کند یا برعکس! ولی هر چه هست به سرعت برق و باد می رود تا "اجل مسمی" تا لحظه دیدار، لحظه آخر، لحظه ای که وعده اش را دادی.

|+| نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386 ساعت   توسط آرزو آقایی  | 

تابلو اول:

مترو تهران مثل همیشه شلوغ است و ازدحام و فریادها و تقلاهای سوار شدن. که صدای دو نفر از بقیه بلند تر می شود. علت این پرخاشها معلوم نیست فقط کلمات زشت و رکیک است که پرتاب می شود و خانواده های طرفین مخصوصا جنس لطیف هم از ان بی نصیب نمی مانند. که نگهبان سر می رسد و ...

تابلو دوم:

از کوچه ای مسکونی رد می شوم که خیلی خلوت هم نیست. جوانی جلوی در یک خانه به زمین و زمان فحش می دهد و چند نفری تماشاگرش شده اند. جوان را می شناسم، معتاد است و از خانواده ای ابرو مند. ظاهرا پول تو جیبیش قطع شده و او هم که بی کار و حالش هم خراب و ...

تابلو سوم:

منتظر اتوبوسی هستم که انشاءالله به زودی سر خواهد رسید. دختری با ظاهری معقول از برابرم رد می شود بی توجه و اعتنا به پسری که به دنبالش به نجوا سخن می گوید. ناگهان پسر چیزی می گوید و به سرعت از دختر جلو می زند. دختر لحظه ای می ایستد، انگار ابی یخ به رویش ریخته اند لحظه ای سرش را پایین می اندازد و بعد به پسر که خوشحال از حرمتی که شکسته است (شاید هم با لبخندی) از او دور می شود نگاهی می کند و راه می افتد.

شکسته است، خیلی چیزها، یکی از انها هم حرمت بین انسانها. اخلاق اسلامی را نمی توانیم رعایت کنیم، لااقل اخلاق انسانی را در خودمان تقویت کنیم!

|+| نوشته شده در  شنبه بیست و سوم تیر 1386 ساعت   توسط آرزو آقایی  | 

احتیاج دارم به یک سکوت طولانی

به سکوتی که هم در زبانم ایجاد کنم هم در فکرم و هم در خواهشها و غریزه هام

می خوام به همشون نه بگم و ساکت بشم

درد آور و رنج آوره، آسون نیست اما یک جور درد متولد شدن و وارد دنیای دیگه شدن و فهمیدن و فهمیده شدنه

می خوام همه فریاد هامو و حرفهامو وقتی بزنم که ظرفیتم تموم شده باشه

می خوام موقعی که فریاد می زنم تو تمام همهمه ها و پچ پچ ها و اراجیف گفتنها گم نشه

ولی ای کاش این بغضها بذاره و قبل از رسیدن به فریاد خفه ام نکنه!

 

|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 ساعت   توسط آرزو آقایی  | 

نظر به اینکه در موقع جنگ، استعمال گازهای خفه کننده و مسموم یا امثال آنها و همچنین هر قسم مایعات یا عملیات شبیه آن، حقا مورد تنفر افکار عمومی دنیای متمدن است، دول متعاهد تقبل می نماید ممنوعیت استعمال گازهای خفه کننده و مسموم و شبیه آن را به موجب این اعلامیه، به رسمیت شناخته و همچنین تعهد می نمایند که ممنوعیت مزبور را شامل  سلاحهای میکروبی نیز دانسته و خود را ملزم به رعایت مدلول مراتب فوق بدانند."

این یکی از بندهای پروتکل 1925 ژنو است که طی قطعنامه 2161 سازمان ملل مجددا به تصویب رسید و عراق هم جزو 12 کشور امضا کننده آن بود! اما...

عراق اولین بار در تاریخ 23/10/59 در منطقه میمک، از گازهای تهوع آور علیه رزمندگان و ساکنین منطقه استفاده کرد. در سال 62 هم با بمباران هوایی مناطق پیرانشهر، رواندوز، حاج عمران(عملیات والفجر 2)، پنجوین (عملیات والفجر 4)، جزایر مجنون(عملیات خیبر) را مورد تهاجم شیمیایی گسترده قرار داد. ایران حادثه پنجوین را جنایت  جنگی نامید. عراق به علت  علنی شدن استفاده گسترده از این سلاحها و اعتراض بعضی کشورهای اروپایی، موقتا از به کار بردن آن منصرف شد. اما در پی پیروزیهای گسترده رزمندگان ، عراق باز دست به استفاده ناجوانمردانه از این سلاحها زد. عملیات بدر در اواخر سال663، عملیات والفجر 8 و منطقه فاو در سال 64، شلمچه و آبادان در عملیات کربلای 4 و 5 و شهرهای سردشت، خرمشهر و حلبچه عراق در سال 66 و مریوان، سرپل ذهاب، گیلانغرب، اشنویه و فاو در سال 67 از هدفهای این اقدام ننگین بودند.. شورای امنیت؟ نه بیکار ننشست! دو بیانیه و چهار قطعنامه بی اثر و بدون هیچ ضمانت اجرایی تمام کاری بود که علیه این جنایات انجام دادند!

اما این جنایتها را بگذارید در کنار نداشتن  اشراف علمی و آمادگی لازم ایران در دوران جنگ و پنهانکاری بسیار دقیق و حمایت شده عراق که موجب شد صرفا موارد زیر از کاربرد مواد شیمیایی شناسایی و طبقه بندی علمی  شوند: الف: عامل ناتوان کننده (گازهای تهوع آور) ب:عامل خفه کننده با سرعت بالا (فسژن) ج: عامل خونی (کلرور سیانور و سیانور هیدروژن){سعید از کرخه تا راین که یادتان هست!} د:عامل اعصاب (سارین، سومان، تابون، رسین و وی ایکس) با قدرت مختل کنندگی فوری سیستم عصبی و تاثیرات احتمالی بلند مدت   ه: عامل تاول زا (خردل) با قدرت بسیار بالای تخریب فیزیولوژی و فضای زیست محیطی و تاثیر منفی بلند مدت تنفسی، پوستی، بینایی و ژنتیک.

استفاده از تسلیحات میکروبی علیه ایران با وجود ظرفیت بالا و تلاش گسترده و ثابت شده عراق، هنوز مورد بررسی جدی و دقیق قرار  نگرفته!

عراق در طول جنگ بیش از 200 بار از تسلیحات شیمیایی استفاده کرد! وحشیانه ترین و وسیع ترین مورد استفاده از جنگ افزارهای شیمیایی از زمان جنگ جهانی اول تا کنون، در شهر حلبچه بود که حداقل هزار تن از مردم کرد مسلمان آن را به کام مرگ فرستاد و 7 هزار تن دیگر را مجروح کرد. ارتش عراق سه نوع گاز مختلف را در دو روز پیاپی 17 و 18 مارس، بر سر مردم بیگناه و بی دفاع حلبچه ریخت: خردل، اعصاب و سیافوژن!

نیویرک تایمز در تاریخ 6/1/67 نوشت که این عمل از هر جهت  و به هر مفهوم یک جنایت جنگی است که با  انکارهای سست و رسمی عراق و بهانه های غیر رسمی در مورد استفاده  از یک سلاح ناجوانمردانه در آمیخته است!

برای شفای همه مجروحان شیمیایی به خصوص رضا ایران منش و بیژن نوباوه عزیز دعا کنیم

 

 

 

|+| نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386 ساعت   توسط آرزو آقایی  | 

 

 

 کربلای ایران! خیلی از کاروانهایی که برای دیدن جبهه های جنوب می روند، فکه را در برنامه شان قرار نمی دهند؛ نه جلوه بصری دارد و طبیعت زیبا مثل اروند کنار با آن رود خروشان و نخلهای بی سرش، که فکه سرزمینی است پهناور از رمل و ماسه با چند تپه ماهوری، نه حتی یادمانی از شهدایش که کنارش بنشینی عقده دل خالی کنی مثل دهلاویه و هویزه و شلمچه و ... و نه حتی از لحاظ نظامی پیروزی چندانی به خود دیده است، چهار عملیات در آن انجام شده: والفجر مقدماتی(بهمن 61)، والفجر1(فروردین 62)، ظفر 4(تیر 63) و عاشورای 3 (مرداد 63) که تقریبا همه به شکست انجامیده است.

اما این منطقه ناگفتنیها زیاد دارد و ناگفته هایش را شهید آوینی شنید و آنجا را برای شهادتش انتخاب کرد؛ و می گویم انتخاب کرد تا کربلای ایران و شهدای مظلومش گمنام نماند و به واقع اگر او در آنجا به شهادت نمی رسید چقدر نام ان را می شنیدیم؟!!!

بسیجیها در این قتلگاه، هشت تا چهارده کیلومتر با پای پیاده میان رمل و ماسه روان گذشتند با تجهیزاتی تقریبا 12 کیلویی و بعضی مجبور بودند قطعات چهل کیلویی پلی را هم حمل کنند که قرار بود برای عبور رزمندگان روی کانالها تعبیه شود؛ و اما موانع؛ اصلا والفجر مقدماتی را عملیات موانع می گفتند! بسیجیها برای رسیدن به خط دشمن حرکت می کردند که با مجموعه ای از کانالها، سیم خاردارها، میدانهای مینی که گاه عمقش به 4 کیلومتر می رسید مواجه می شدند؛ یکی را رد می کردند، به بعدی می رسیدند. از موانع معروف فکه، کانالهایی است به عرض 3 تا 9 متر و عمق 2 تا 3 متر که پر بودند از سیم خاردار، مین والمیر و شبکه های پر از مواد آتش زا، تا چند نفر روی مینهای کاشته شده زیر رمل و ماسه ها پرپر نمی شد، بقیه از وجودش با خبر نمی شدند!

فکه کربلای ایران است، نحوه شهادت شهدا و مجروحینش ... آنهایی که دشمن در میان شیارها محاصره شان کرد.

گروه تفحص در حین عملیات جستجو به سیمهای تلفنی رسیدند که از خاک بیرون زده بود و رد آنها به یک دسته از شهدا رسید که دست و پایشان به همین سیمها بسته شده بود و معلوم بود زنده به گور شده اند! اجساد مطهری هم کشف شد که معلوم بود قبل از شهادت آنها را آتش زده اند.

از گردان حنظله چیزی می دانی؟ سیصد نفر در یکی از کانالها محاصره شدند و اکثرا با آتش مستقیم دشمن و یا تشنگی مفرط شهید شدند و تن به اسارت ندادند. اذن دخول فکه تشنگی است؛ در یادداشتهای باقیمانده ار یکی از شهدای گردان حنظله آمده است:" امروز روز پنجم محاصره مان است؛ آب را جیره بندی کرده ایم، نان را جیره بندی کرده ایم، عطش همه را هلاک کرده ، همه را جز شهدا که حالا در کنار هم در انتهای کانال خوابیده اند. دیگر شهدا تشنه نیستند، فدای لب تشنه ات پسر فاطمه!

 

فکه کربلای ایران است و اذن دخولش تشنگی است؛ باید تشنه باشی، تشنه دیدنش، تشنه معنویتش، تشنه ضجه زدن و راه رفتن روی رملهای داغ باشی تا راهت بدهند؛ مرا که راه ندادند! تا لحظات پایانی بودنمان در جنوب قرار بر رفتن بود، اما...

  

|+| نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386 ساعت   توسط آرزو آقایی  | 

قتل الانسان ما اکفره

مرده باد  انسان که چه ناسپاس است!

این را خدایت در کتاب خودش می گوید، همو ن کسی که وقتی تو رو افرید (یادت باشه فقط وقتی تو رو افرید) گفت آفرین بر من که بهترین خلق کننده ام، همون کسی که تمامی اسمها رو به تو آموخت (اسم هر چیز هم یعنی کلید شناخت اون!)

همون کسی که تو رو از اون کودک فرشته صفت (چقدر راسته که کسانی که در کودکی از این دنیا می رن فرشته مبعوث می شن!)به انسان مختار تبدیل کرد و به تو قوه شناخت داد تا بتونی به سوی نهایت نور یا نهایت تاریکی (تاریکی هم یعنی جایی که نوری نیست نه! پس ذاتا وجود نداره یعنی تو به سویی می ری که خودت خودت رو از رسیدن این نور و بصیرت محروم می کنی) قدم برداری.

همونی که هر جا خطا رفتی برت گردوند و بخشیدت، همون که بدون اینکه ازت چیزی بخواد خیر کثیر به تو ارزونی کرد و تو کدوم نعمت پروردگارت رو می تونی تکذیب کنی؟! 

همون کسی که قراره خلیفه اش روی زمین باشی و نفست رو با صفتهایی که اون داره پر کنی و پرورش بدی

وای بر ما اگر اینها رو نبینیم و نشنویم  و به زبون نیاریم

وای بر ما اگر مشمول این نفرین  بشیم!!

|+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385 ساعت   توسط آرزو آقایی  | 

صدام اعدام شد

در راستای اینکه خبر اول بین الملل این خبر است و واکنشها در مورد ان ادامه دارد و کشوری مثل لیبی ۳ روز در عزای عمومی رفت و مردم عراق و ایران و کویت و ... از این اتفاق سر از پا نمی شناسندو...

ما نیز خوشحالی خود را از کم شدن سایه این حیوان انسان نما از سر بشریت اعلام کرده گر چه معتقدیم او همه جنایاتش را اشکار نکرده و خیلیها را رسوا نکرده به درک واصل شد.

و در راستای اثبات این ادعا که دنیا عالم غیب است و حقیقت پشت پرده ها پنهان و آلوده با بسیاری پلیدیها که حتی کسی مثل صدام جرات می کند دم از حق بودن خودش بزند، اخرین حرفهای صدام را بخوانید

 http://www.tik.ir/display/?ID=34318&page=

|+| نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385 ساعت   توسط آرزو آقایی  | 

 

محمدد رچشم و دل علی

                        

پيامبر را چگونه بشناسيم؟ علي(ع) ، اين حقيقت حك شده بر گونه اساطير، بزرگ شده مكتب او و دامان اوست. توصيف محمد(ص) از زبان علي، بسيار دلنشين است. قطره هايي از اين دريا بچشيم.

پيامبر در چه زماني به رسالت مبعوث شد؟ اوضاع سياسي و اجتماعي زمان او چگونه بود؟

خداوند پيامبر را هنگامي فرستاد كه پيامبران حضور نداشتند و امتها در خواب غفلت بودند و رشته هاي درستي و انسانيت از هم گسسته بود.

پس پيامبر به ميان خلق آمد در حاليكه كتابهاي پيامبران پيشين را تصديق كرد و با نوري هدايتگر انسانها شد كه همه بايد از آن اطاعت نمايند و آن نور قران كريم است.(خطبه 158)

خداوند سبحان، محمد را هنگامي مبعوث فرمود كه دنيا به مراحل پاياني رسيده نشانه هاي آخرت نزديك و رونق آن به تاريكي گراييده و اهل خود را به پاداشته، جاي آن ناهموار آماده نيستي و نابودي، زمانش در شرف پايان و نشانه هاي نابودي آن آشكار، موجودات در آستانه مرگ، حلقه زندگي آن شكسته و اسباب حيات در هم ريخته، پرچمهاي دنيا پوسيده و پرده هايش دريده و عمرها به كوتاهي رسيده بود. دراين هنگام خداوند پيامبررا ابلاغ كننده رسالت، افتخار آفرين امت، چونان باران بهاري براي تشنگان حقيقت آن روزگاران، مايه سربلندي مسلمانان و عزت وشرافت يارانش قرار داد.(خطبه 198)

خدا پيامبر اسلام را زماني فرستاد كه مردم در فتنه ها گرفتار شده، رشته ها ي دين پاره شده و ستونهاي ايمان و يقين ناپايدار بود. در اصول دين اختلاف داشته و امورمردم پراكنده بود؛ راه رهايي دشوار و پناهگاهي وجود نداشت؛ چراغ هدايت بي نورو كوردلي همگان را فرا گرفته بود.

خداي رحمان معصيت مي شد و شيطان ياري مي گرديد؛ ايمان بدون ياور مانده و ستونهاي آن ويران گرديده و نشانه هاي آن انكار شده، راههاي آن ويران و جاده هاي آن كهنه و فراموش شده بود. مردم جاهلي شيطان را اطاعت مي كردند و به راههاي او مي رفتند و در آبشخور شيطان سيراب مي شدند. با دست مردم جاهليت، نشانه هاي شيطان آشكار و پرچم او برافراشته گرديد. فتنه ها، مردم را لگدمال كرده و با سمهاي محكم خود نابودشان كرده و پابرجا ايستاده بود.

اما مردم حيران و سرگردان، بي خبر و فريب خورده، در كنار بهترين خانه و بدترين همسايگان زندگي مي كردند. خواب آنها بيداري و سرمه چشم آنها اشك بود؛ در سرزميني كه دانشمند آن لب فرو بسته و جاهل گرامي بود.(خطبه 2)

خدا پيامبر را پس از يك دورران طولاني كه ديگر پيامبران نبودند فرستاد؛زماني كه ميان طرفداران مذاهب گوناگون نزاع درگرفته و راه اختلاف مي پيمودند. پس او را در پي پيامبران فرستاد و وحي را با فرستادن پيامبر ختم فرمود. پس پيامبر با تمام مخالفاني كه به حق پشت كردند و از آن منحرف گشتند به مبارزه پرداخت.(خطبه 133)

شهادت مي دهم كه حضرت محمد بنده و فرستاده برگزيده و انتخاب شده اوست كه در فضل و برتري همتايي ندارد و هرگز فقدان او جبران نگردد؛ شهرهايي به وجود او روشن گشت پس از آنكه گمراهي وحشتناكي همه جا را فرا گرفته بود و جهل و ناداني بر انديشه ها غالب قساوت و سنگدلي بر دلها مسلط بود و مردم حلال را حرام مي شمردند و دانشمندان را تحقير مي كردند و جداي از دين الهي زندگي كرده و در حال كفر و بي ديني جان مي سپردند.(خطبه 151)

خدا پيامبر اسلام را هنگامي مبعوث فرمود كه از زمان بعثت پيامبران پيشين مدتها گذشته و ملتها به خواب عميقي فرو خفته بودند. فتنه و فساد جهان را فرا گرفته و اعمال زشت رواج يافته بود. آتش جنگ همه جا زبانه مي كشيد و دنيا بي نور و پر از مكر و فريب گشته بود، برگهاي درخت زندگي به زردي گراييده و از ميوه آن خبري نبود، آب حيات فرو خشكيده و نشانه هاي هدايت كهنه و ويران شده بود. پرچمهاي هلاكت و گمراهي آشكار و دنيا با قيافه زشتي به مردم مي نگريست و با چهره اي عبوس و غم آلود با اهل دنيا روبرو مي گشت. ميوه درخت دنيا در جاهليت، فتنه و خوراكش مردار بود. در درونش وحشت و اضطراب و بر بيرون شمشيرهاي ستم حكومت داشت.(خطبه 89)

خداوند پيامبر اسلام حضرت محمد را هشدار دهنده جهانيان مبعوث فرمود تا امين و پاسدار وحي الهي باشد. آنگاه كه شما ملت عرب، بدترين دين را داشته و در بدترين خانه زندگي مي كرديد؛ ميان غارها، سنگهاي خشن و مارهاي سمي خطرناك فاقد شنوايي، به سر مي برديد، ابهاي آلوده مي نوشيديد و غذاهاي ناگوار مي خورديد؛ خون يكديگر را به ناحق مي ريختيد و پيوند خويشاوندي را مي بريديد؛ بتها ميان شما پرستش مي شد و مفاسد و گناهان شما را فرا گرفته بود.(خطبه 26)

 

                        


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385 ساعت   توسط آرزو آقایی  |