یاوه مگو مردک،
من شاعرم
من برادر نزار قبانی ام
من برادرمحمودم
من برادردرویش.
در من
هزار کبوتر سر بریده پنهان است
در من
هزار زیتون زار شعله ور.
او که باد می کارد
تنها توفان تشنه درو خواهد کرد.
تو مردک،
گنده تر از دهان خود
شکر خورده ای
که خواب ویرانی سرزمین مرا می بینی،
مگر ما
اگاله بند بی دلیل بغدادیم
که از یکی باد شرطه
به گورگاه الم عتصم بگریزیم.
مگر ما
دستاربند قلعه ى قندهاریم
که به کرنای هر کباده کشی
کمر به قتل کرامت آدمی ببندیم.
یاوه مگو مردک،
اینجا ایران است،
نبین اگر گاهی گرسنه می خوابیم
نبین اگر گاهی
یکی به زندان و دیگری درمانده ى زندگی ست.
امتحان کنید
ما دوباره برخواهیم خاست.
ما
چنگ و دندان خود را
در خون سیاوش
خضاب بسته ایم.
امتحان کنید
او که باد می کارد
تنها توفان تشنه درو خواهد کرد.
با این همه زنهار،
ما
کبوترزادگان زیتون پرست
قرن هاست
کینه ی خود را به هفت آب زمزم و
جنگ را
به رویای زندگی شسته ایم.
مجبورمان نکنید
ما صلح می خواهیم.
سید علی صالحی
در منزل حافظ:
رفته ام بیرون من از کاشانه خود غم مخور ....تا مگر بینم رخ جانانه خود غم مخور
بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام ....آن زمان کو باز گردد خانه خود غم مخور
در منزل سعدی:
از آوای دل انگیــز تـــو مستــم ... نباشم خانه و شرمنده هستــم
به پیغام تو خواهم گفت پاسخ ... فلک گر فرصتی دادی به دستم
در منزل خیام:
این چرخ فلــک عمر مـرا داد به باد ... ممنــون تو ام که کرده ای از ما یـاد
رفتم سر کوچه منزل کوزه فروش ... آیم چو به خانه پاسخت خواهم داد
در منزل فردوسی:
نمی باشــــم امــروز انــدر سرای ... که رسم ادب را بیارم به جای
به پیغامت ای دوست گویم جواب ... چو فــردا برآید بلند آفتـــاب
در منزل مولانا:
بهر سماع از خانه ام رفتم برون رقصان شــوم
شوری برانگیزم به پا خندان شوم شادان شوم
بر گو به من پیغام خود هم نمره و هم نام خود
فردا تو را پاسخ دهم جان تــو را قــربان شـوم
در منزل منوچهری دامغانی:
از شرم به رنگ باده باشد رویم ...
در خانه نباشم که سلامی گویــم
بگذاری اگر پیام پاسخ دهمـت ...
زان پیش که همچو برف گردد مویم
در منزل بابا طاهر عریان:
تلیفون کرده ای جانم فدایت ... الهی مو به قربان صدایت
چو از صـحرا بیایم نازنینـم ...فرستـم پاسخی از دل برایت
اه! مي دوني سيد مرتضي سخت بود دل كندن ما از هم، خيلي سخت، نتونستيم واون روز اومدم باهات درددل كردم براي چندمين بار برات قران خوندم و اروم شدم اخه به واسطه نام تو بود كه دلهاي ما به هم نزديك شده بود ديگه!!!
ولي راضي بودم به رضاي حق؛ هر طور مي شد ما تلاش خودمون رو كرده بوديم و از اين نظر هيچ ناراحت نبودم
كه ... نمي دونم چي شد چه طور شد كه اون همه مانع كه سر راه ما بود برداشته شد! مي دونم سيد مي دونم كه دعاي تو هم بود و حاضرم شهادت بدم!
و الان چي كاري از من حقير برمياد براي تشكر از تو! چه كاري از من برمياد! من رو تا اخر عمرم مديون خودت كردي سيد مرتضي!
به جان هر چه فكه است من را هم برهان!!!عنايت رو در طول زندگي هم از من نگير!!!
مي خواستم از سيد مرتضي بنويسم، قلم ياريم نداد از عنايتهايي كه به من كرد بگويم، حتي توفيق زيارت مزارش در سالروز عروجش هم امسال نصيبم نشد؛ اين شعر خانم فروغ سعادت شايد واگويه دل من هم بشود
واگویه های دختری شبیه درخت برای مردی شبیه کوه
امسال روی مین ده ساله می شوم
گفته بودی عکس یادگاری ام می شوی
تا بشوم هم قد عکسی که آویزان موهای دختریست در من
و هی زل بزنندم بر قاب خالی عکس های مرتضی
سید!
سید به هر چه فکه!
دختری اینجا خودش را حبس کرده روی مین
هم قد من
با چشمهایی که از نا افتاده
و انگشتانی که برای از تو نوشتن باید از میدان مین بگذرند
سید مرا ببخش!
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
برایم نوشتی:
"می دانی به كجا می روم، به فكه، همان جایی كه رزمندگان ما با چشم خود تحویل نفوس شهدا توسط فرشتگان را مشاهده می كردند."
سید به هر چه فکه مرا برهان!!!
تقدیم به همه دختران ایران زمین
از باغ مي برند جراغانيت كنند
تا كاج جشنهاي زمستانيت كنند
پوشانده اند صبح تو را ابر هاي تار
تنها به اين بهانه كه بارانيت كنند
اي گل گمان مكن به شب جشن مي روي
شايد به خاك مرده اي ارزانيت كنند
يوسف به اين رها شدن از چاه دل مبند
اين بار مي برند كه زندانيت كنند
يك نقطه بيش فرق رحيم و رجيم نيست
از نقطه اي بترس كه شيطانيت كنند
آب طلب نكرده هميشه مراد نيست
گاهي بهانه ايست كه قربانيت كنند
فاضل نظري
دوباره یتیم شدم، یتیم
خدا چه قدرت تحملی به من داده ، خودم تعجب می کنم
خودت دادی خودت هم از من پس گرفتی" لکی لا تاسو علی ما فاتکم و لا تفرحوا بما اتاکم"
راضیم به رضایت پروردگار مهربانم که من را در سخت ترین لحظات تنها نگذاشتی، صبر می کنم، صبر، صبر بر همه سختیها
تقدیم به کسی که مردانگی و محبت رو در حق من تموم کرد
از ذکر علی مدد گرفتیم
آن چیز که می شود گرفتیم
در بوته ی آزمایش عشق
از نمره ی بیست صد گرفتیم
دیدیم که رایت علی سبز
معجون هدایت علی سبز
درچنبر آسمان آبی
خورشید ولایت علی سبز
از باده ی حق سیاه مستیم
اما ز حمایت علی سبز
شیرین شکایت علی زرد
فرهاد حکایت علی سبز
دستار شهادت علی سرخ
لبخند رضایت علی سبز
در نامه ی ما سیاه رویان
امضای عنایت علی سبز

دیده بودین؟؟؟ داخل کعبه است ها!!!
اند بی شک جهان را به عشق کسی آفریده
چون من که آفریده ام از عشق
جهانی برای تو
حسين پناهي
دوست عزيزم متين رحماندوست، این شعر یک بچه آفریقایی رو، كه کاندیدای شعر برگزیده سال 2005 هم شده، به ایمیلم فرستاده بود. ازش ممنونم.
شما هم بخونيد
وقتی به دنیا میام، سیاهم، وقتی بزرگ میشم، سیاهم
وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم، وقتی می ترسم، سیاهم
وقتی مریض میشم، سیاهم، وقتی می میرم، هنوزم سیاهم
و تو، آدم سفید
وقتی به دنیا میای، صورتی ای، وقتی بزرگ میشی، سفیدی
وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی، وقتی سردت میشه، آبی ای
وقتی می ترسی، زردی، وقتی مریض میشی، سبزی
و وقتی می میری، خاکستری ای
و تو به من میگی رنگین پوست؟؟؟
![]()
دودش به چشمان خودم رفت، وقتي که سوزاندم دلت را
اشكم اگر چه بي ريا بود، چشمم ولي بي آبرو شد!
سيد صابر موسوي
یه زخم کهنه روی بالم، یه آسمون که چشم برام نیست
به غیر واژه غریبی، چیزی توی ترانه هام نیست
حتی یه آینه پیش روم نیست، که اسممو یادم میاره
تنهاترین مسافر شب، تو خلوتم پا نمی ذاره
دل من از نژاد عشقه، از تو و از ترانه لبریز
یه دنیا غم توی صدامه، مثل سکوت تلخ پاییز
من یه پرنده غریبم، من از نژاد آسمونم
میون این همه ستاره، من یه شهاب بی نشونم
ازم نخواه با تو بمونم، تو هیچی از من نمی دونی
اگه بگم راز دلم رو، تو هم کنارم نمی مونی
نیلوفر لاری پور
بخش هایی از شعر بلند «آنان زبان را می ربایند،شعر را هم...!» سروده نزار قبانی
محبوب من!
همه جهان پاسگاه بزرگ پلیس است
و ما هر روز باید در صف بایستیم
تا به اثبات برسانیم
که به زنان نزدیک نمی شویم
و جز آب و علف نمی خوریم
و هیچ نمی دانیم از آبی دریا و
لاجوردی آسمان ها...
در این روزگاری که تمامی پیام آورانش را فروخته
تا یک کولر گازی بخرد؛
و همه ی سرایندگانش را فروخته
تا یک دستگاه ویدئو تهیه کند...
در این روزگار
که گل سرخ را با یک ساعت «سیکو» معاوضه می کنند
و قصیده را با یک کفش...
در این زمانه تا دندان مسلح به موسیقی جاز
و شلوارهای جین
و حواله های «آمریکن اکسپرس»...
احساس نیاز می کنم، ای عزیز!
به خواندن آخرین شعر عاشقانه ای که نوشته ام،
پیش از آن که تو، آخرین زن باشی
و من،
آخرین حیوان سراینده!
در روزگار شبه نظامیان فرهیخته
و نوشته های بمب گذاری شده
و انتقاد مسلحانه...
در دوران ایدئولوژی های «صدا خفه کن»
و مذهب های صدا خفه کن
و فتواهای صدا خفه کن...
در روزگاری که قصیده را می ربایند
به خاطر مونث بودنش
و زبان را می ربایند،
به خاطر سفرهای بسیارش به اروپا...
در دوره ی هفت تیری که خواندن و نوشتن نمی داند
من، کتاب چشمان سیاهت را می خوانم
همچنان که زندانی سیاسی می خواند
کتابی ممنوع درباره آزادی را
و همچنان که یک زندانی شاد می شود
با یک پاکت سیگار قاچاق...
در روزگار نویسندگان سربرآورده از رحم نفت
و روزنامه هایی که هزاران هزار بار
بکارت خود را از دست داده اند
و بسی بدتر از اینها...!
در روزگار ادبیات لوله های نفت
و ادیبانی که حکومت، آنان را در لوله ها تربیت می کند...
در روزگاری که معاشقه
و همجنس بازی فکری
و جنبش قلم ها...همه با رایانه انجام می شود...
برآنم که به بندرگاه چشمانت بگریزم
آنجا که شنا کردن هنوز امکان دارد
و شعر نوشتن...هنوز ممکن است.
در روزگاری که قلم می هراسد
از سخن گفتن با کاغذ
و طفل شیرخوار، هراسان است
از نزدیک شدن به سینه ی مادر
و شب، می ترسد از اینکه تنها در خیابان قدم بزند
و گل سرخ، از شمیم خود
و کتاب ها، از عنوان خود می ترسند...
من، به دامان تو می آویزم
که با من بمانی،
تا خوشه ها به سلامت مانند
و جویبارها به سلامت مانند
و آزادی به سلامت باشد
و پرچم جمهوری عشق
افراشته ماند
معمولا در بخش شعر مجله های خانوادگی شعرهای دندانگیری نمی شه پیدا کرد
ولی من تصادفا این شعر رو در یکی از همین مجله ها خوندم و خیلی به دلم نشست
انصافا از نظر مضمون و پرداخت شعری خیلی عالیه
شما هم این شعر خانم پروانه نجاتی رو بخونید و لذت ببرید
عاقد دوباره گفت"وکیلم؟...! پدر نبود
ای کاش در جهان ره و رسم سفر نبود
گفتند رفته گل... نه گلی گم... دلش گرفت
یعنی که از اجازه بابا خبر نبود
هجده بهار منتظرش بود و برنگشت
آن فصلهای سرد که بی دردسر نبود
ای کاش نامه یا خبری، عطر چفیه ای
رویای دخترانه او بیشتر نبود
عکس پدر مقابل آیینه شمعدان
آن روز دور سفره به جز چشم تر نبود
عاقد دوباره گفت:وکیلم؟...! دلش گرفت
یعنی به قاب عکس امیدی دگر نبود
ماه
چاه
آه
شعری زیبا که شاعرش خاطرم نیست !
![]()
بوی درخت سیب
گرگ را
اشارت سرخی است !
گرگ به سیب
- به ماه -
خیره مانده است!
استاد محمد علی بهمنی شخصیتی است شناخته شده میان همه شعر دوستان، یکی از تواناترین غزل سرایان معاصر.
در کنگره شعری در یزد، ایشان این غزل بسیار زیبا را خواندند با این توضیح که جنوبیها، هنگام طوفانی ومتلاطم شدن دریا ، اصطلاح "خواهر شدن" را برایش به کار می برند!
دریا شده است خواهر و من هم برادرش
شاعرتر ازهمیشه نشستم برابرش
"خواهر سلام، با غزلی نیمه آمدم
تا با شما قشنگ شود نیم دیگرش
می خواهم اعتراف کنم هرغزل که ما
با هم سروده ایم، جهان کرده از برش
خواهر زمان، زمان برادرکشی است باز
شاید به گوشها نرسد بیت آخرش
با خود مرا ببر که نپوسد در این سکوت
شعری که دوست داشتی از خود رهاترش"
دریا سکوت کرده و من حرف می زنم
حس می کنم که راه نبردم به باورش
"دریا منم همو که به تعداد شعرهاش
با هر غروب خورده به این صخره ها سرش
هم او که دل زده است به اعماق و کوسه ها
خون می خورند از رگ در خون شناورش
خواهر، برادر تو کم از ماهیان که نیست
خرچنگ ها نخواه بلیسند پیکرش"
دریا سکوت کرده و من بغض کرده ام
بغض برادرانه ای از قهر خواهرش
به سلامتی ما هم دچار مشکل هک سایت شدیم و یه از خدا بی خبری تمام مطالب قبلی رو پاک کرد
اما با توجه به این موضوع که با این ناملایمات زندگی جا خالی نخواهم کرد! مجددا سایت را به روز می کنم
نمی دونم شما هم دفتری دارین یا داشتین که در اون شعرهایی روکه به نظرتون جالب میاد جمع کنید
از این دفترم که سالها پیش داشتم و چند روز پیش به سراغش رفتم، دو شعر انتخاب کردم امیدوارم از خوندنشون لذت ببرین
اولی شعری از غلامحسین مردانیان
دستی تکان دادی در آن صبح مه آلود
یعنی که ای زیباترین ایام بدرود
دستی تکان دادم میان خنده و اشک
یعنی که پایان یافت شادیهای من زود
در آخرین لحظه گلی دادم به دستت
تنها گل گلدان که همرنگ دلم بود
سوتی کشید و ریل را یمود سنگین
گم شد قطار خاطره در هاله و دود
سکو تهی شد از قطار این کوه آهن
می رفتی و کوه غمت بر شانه ام بود
روی زمین چیزی نگاهم را نگه داشت
این گل همان گل بود آه اما گل آلود
بر نازکای برگ چیزی خوانده میشد
بدرود ای زیباترین ایام بدرود
این هم شعری از مرتضی حنیفی در وصف امام زمان
مشتاق یک نگاه تو صد ماه و مشتری
ای یوسفی که با همه عالم برادری
از این همه برادر پر مدعا ولی
جز کاروان چاه نصیبی نمی بری
آقا میان ما و دل ما حکم تو باش
هنگام جشنهای عظیم سراسری
در کوچه های ریسه کش ما بیا مگر
از محتوای غصه ما سر درآوری
نوشند آب میوه به بوی سلا متت!
مردان لشگری و مدیران کشوری
آه ای کرشمه های تو در گوشه های جان
باز آ که جان ز چنگ دلم در نمی بری
شکر خدا که در همه عالم ندیده ام
از دستهای گرمترت مهربانتری
آتش گرفته ام ز فراق و نداده ام
یک ذره از محبت نابت به دیگری
ای دل! تو نیز شاعر م
