![]()
نيمكت شب
نوازش شاخه هاي بيد بر شانه هايم و
نور رايگان چراغ
ضيافتم حضور خوب تو را كم دارد!
چه روزهايي بود، روزهاي ياس و نا اميدي، حتي از رحمت خدا! و يكي از گناهان متعددي كه مرتكب شدم همين بود!
اين شعر را كه به جا مانده از همان روزهاست مي نويسم تا هيچ گاه فراموش نكنم كه...
من به ويرانه شدن پيش تو اصرار ندارم
چون كه ديگر دلي آماده ديدار ندارم
و زمان تنگ گرفته است به من آنقدر اينجا
كه براي نفسم فرصت تكرار ندارم
تو صدا مي شنوي، ناله، سكوتي پر معني
حيف، ديري است سر و گوش خريدار ندارم
و تنی سست و کرخت است تن بودنم اخر
نفس و تاب و توان ستم بار ندارم
گفتي از كفر به ايمان برس اما چه كنم من
كه دگر باوري اندازه انكار ندارم
و تقاضاي دو دستم همه بي حوصله مانده است
نور اميد دعايي به دل اين بار ندارم
لا يوم كيومك يا ابا عبد الله
اللهم، اني لووجدت شفعاء اقرب اليك من محمد و اهل بيته الاخيارالائمه ابرار،لجعلتهم شفعائي
پروردگارا، به يقين اگر شفيعاني به تو نزديكتر مي يافتم از محمد و خاندان برگزيده اش، پيشوايان نيكوروش، شفيعانم قرار مي دادمشان
" زيارت جامعه كبيره"
![]()
"عكس از خواهر خوبم مهراز"
خيمه ها هم سوخت چون پيراهنم
خارها آويخته بر دامنم
از كدامين غم بگويم اي پدر
جاي زخم تازيانه بر تنم
اي حسين اين مردمان پست خار
با حضورت زشتهاشان اشكار
تاب نورت را نمي آرند باز
چشمها گشته به موج شب دچار
ترجمه کن عشقم را برایش
به زبانی که بفهمد
دوست دارمش و نمی بیند
دوست دارمش و نمی شنود
دوست دارمش و کلامی از من نمی گوید
با هر نشانه اش
دل اسیرم
سخت تقلا می کند برای رها شدن!
*
می گوید باکره باشی، اسمت را می برم در کتاب مبینم
در صفحه زندگیم سری می کشد پر از سودا
باید یاریش کنم با آبهای جاری چشمم
![]()
براي او كه مي داند كسي دوستش دارد ،اما نمي داند كه ...!
نوشته هايم اسير امواج پر تلاطم شده اند
يا هواي چشمهايم طوفانيست!
فرقي نمي كند!
اثر صاعقه ايست كه تو در دلم زده اي!
برای دکتر امین پور عزیز
وقتی دست مرگ غبار را کنار زد از نامت
همه دیدند که چه ابهتی دارد
و چه اوجی گرفته ای
که قاف شروع پرواز تو بود
ای پاکترین زاده درد
و عشق دستور زبان از تو آموخته بود
که آیینه ات را شکست
تا آفتابگردانها با تنفس صبح
من هیزمی آماده ام کبریت داری؟
روی زمین افتاده ام کبریت داری؟
شمعم ولی در کنج سقاخانه خاموش
بر حاجتت دل داده ام کبریت داری؟
باید بسوزانم تن سردی که بی توست
من آرزویی ساده ام کبریت داری؟
خسته، پیاده، شب، چراغی هم نمانده
حیران درون جاده ام کبریت داری؟
ای کاش دل بر جای پایت سجده می کرد
پابند این سجاده ام کبریت داری؟
خوب مثل اینکه دوباره دچار عمل وقیح حک شدم و لی اینبار جای شکرش باقیه که فقط مطالب ۳- ۴ ماه اخیر رو پاک کرده
و شاید این اخرین مطلبی باشه که می نویسم
می گم شاید چون اصلا مطمئن نیستم که نظرم عوض نشه فعلا که وضع روحی خوبی ندارم
می دونین برای زندگی کردن دلیل لازم نیست بهانه لازمه که اون رو هم دارم از دست می دم
احساس می کنم فرصتم تو این دنیا تموم شده و این روزها گذشت لحظه ها رو خیلی زیاد تر حس می کنم فقط خدا کنه که خوب تموم بشه!
این هم یه شعر برای شاید!خداحافظی
به شط حادثه دلها غریب می میرند
ستاره ها چه سیاه و عجیب می میرند
تبر تبر همه ساکنان تنهایی
برای رونق شبها عجیب می میرند
ببین به جرم گناهی نکرده انسانها
به دشت خاطره ها مست سیب می میرند
و عشقهای حقیقی به جرم فهمیدن
در انتهای افق بر صلیب می میرند
و کودکان گرسنه جدا ز مهری تر
به روی دست تب و بی نصیب می میرند
دگر صداقتی از اسمان نمی بارد
که سبز ها به کویر فریب می میرند
برای کسی که بعد از دیدنش زنگارهایی از دلم پاک شد که عظمت ها رو بهتر دیدم!
دستهات سرد و یخ زده اند
همچون دستان بی فروغ من
تو نیز زاده زمستانی؟
کاش اناری سرخ را با تو قسمت می کردم
کوری چشم سیاهی ها
می دادیم سهم زمین را
و پر می کردیم دریچه های زمین را
جشمهات افقهای دریا را می فهمد
و بی انتهایی تنهایی
و بی رنگی روح
و بی تابی عشق
ایا خواهی دید
تصویر ماه رقصان را
افتاده بر امواج دلم!

نمی دانم چرا
خیلی وقت است پرهیز می کنی
حتی از خیال من
اما بهانه زنده بودنم!
می شود خواب ترا خرید
با هزار سکه ستاره شمردن؟
ساعت بودنم را
با ضربان قلب تو تنظیم می کنم
هیچگاه بازنماند از رفتن
امسال ۲۸ ساله شدم، همون سنی که بابا شهید شد! ولی من کجا و ...
![]()
پدر نبود ولی ما ببین بزرگ شدیم
و بی حضور عزیزش چنین بزرگ شدیم
پدر که رفت به ما گفته بود می آید
و ما به وعده های چه شیرین بزرگ شدیم
پدر به شوق نگاهی بر آسمان می رفت
و ما به عشق پدر در زمین بزرگ شدیم
پدر، کویر عطشناک، جستجوی پلاک
و ما به وسعت میدان مین بزرگ شدیم
و او تجسمی از شعرهای والا بود
اگر میان غزل آتشین بزرگ شدیم
و جبهه جای پدر بود او همانجا ماند
و ما به نام پدر پر طنین بزرگ شدیم!
![]()
ایینه دلم را که شکستی
بیشتر گرفتارت شدم
هر تکه اش شده تصویری از عشقت
نترس
راهت آنقدرها هم دور نیست
کافیست مسیر نگاهم را بگیری تا انتها بروی
مطمئن باش تو و دریای چشمهایت را آنقدر لای کاغذ باطله های غزلم پیچیده ام که سالم به مقصد می رسی
وقتی رسیدی سفره دلت را
روی چمنهای خیس، زیر آن تک درخت پهن کن
دست رد هم به سینه هیچ کس نزن، حتی باد
بگذار همه با غمهایت دلی از عزا دربیاورند
آنجا کبوتری است که در انتظار توست
آنجا درون باغ که جای قرار توست
بسیار آشناست برای درختها
آواز بال او که تب بی گدار تو ست
مست است می رود به سراغ شکوفه ها
احساس می کند که دل بی قرار توست
بر شاخه شاخه های خیال تو می پرد
می بینیش که مرغ کهن شاخسار توست
آن لحظه های معجزه آسا نمی رسند
نوک می زند به هرچه که شب زند دار توست
مثل حصار باغ رهایش نمی کنی
آخر کبوتری است که در انتظار توست
درآبهای وحشی رودخانه رها شده جسدم
و صف سپیدارهای کنار آن تماشاگران خاموشش
"کی به دریا می رسم؟"
موها یم گیر می کند لای شاخه ها و کنده می شود
ریه ام پر آب
سرم از هجوم سنگها لایه لایه
"کی به دریا می رسم؟"
لباس سفیدم تکه تکه شد، بدنم عریان
کمرم را هم موجهای خروشان شکست
"پس کی به دریا می رسم؟"
رسیدم
اما...
مقصد رودخانه ام باتلاق بود!
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد
تو ای چاه مدینه
مخزن اسرار
بگو مولا چه می گفت
ز تنهایی و درد خود
در آن شبهای طولانی
در آن دوران خالی از فضیلتهای انسانی
بگو در تو چه می ریخت
علی از آن همه غمهای بی پایان
همان سرور. که تار یخ از حضور او
در سماع عشقی طولانی است
همان الگوی انسانی
از آن گونه که می باید شود آخر
_و در اعصار پیدا نیست _
چه دردی بود آن روح عظیمش را
چنین آشفته و بی تا ب می کرد
و در پستوی شب نالان
برای سوختن پیش تو می آورد
و بی شک هم نخواهد دید
روبه خصلتی در روز
ناله های شیرمردی را
بگو که
آب هم در تو
زفریاد علی از خجلت این قوم
این قوم فرو افتاده در دام رذیلتهای انسانی
هماندم آب می شد
سلام من به تو چاه مدینه
جاده ها در سکوتی هموارند
ابرها بی بهانه می بارند
یک قناری دوباره یخ زده است
تا کی آن را ز شاخه بردارند
برگها بی قرارپاهایند
با دل خود حکایتی دارند
سایه ها از حضورشان دورند
بی نشان و مریض و تبدارند
سری از شانه ها فرو افتاد
شانه هایی که مرتعش، زارند
شده ام ناگهان خاطره ها
دستهایم دخیل سیگارند
اسم تو بر سپیدی لبها
بر لبانی که باز غمبارند
حک شده تا که دیگر آنها هم
بای ذنب قتلت


مرا عفو کنید
این نوشته بوی خون و باروت و کشتار می دهد
چگونه شعر بگویم برای معصومیت و مظلومیتت
عروس سیاه پوش خاورمیانه
چگونه شعر بگویم وقتی شعور جهانی خود را به خواب زده
و به خواب رفته را می توان بیدار کرد اما خود را به خواب زده را هرگز؟!!
چگونه شعر بگویم برایت کودک فلسطینی و لبنانی
وقتی جواب شیطنتها و سرخوشیهای کودکانه تو آواری است که بر سرت خراب میشود
چگونه برایت شعر بگویم پریزاده کوچک
که جسد پاک تو بر چشمان بهت زده ام سنگینی می کند
چگونه کلمه را برایت ردیف کنم که ردیف تانکها در برابرت صف کشیده اند!
و چگونه واژه انتخاب کنم که گلوله فرصت فریاد کشیدن را از تو گرفته و بغض هم از من!!!
"مرگ بر اصحاب اخدودِ، که کنار گودالهایی از آتش، آنچه را بر مومنین روا می داشتند، به نظاره نشستند، آنهایی که گناهشان چیزی نبود جز ایمان به پروردگار ستوده دوست داشتنی!
آسمانی باش
خاکت را فراموش نکن
خنجر اول ماه را بده به آن جلاد
با نورش تمام کند
تا نور تمامش کند
و چراغ شب چهارده را ببر ته چاه مقنی
به آب برسد
جلوی خورشید را هم نگیر
درختها سایه می خواهند
عجله کن
چیزی نمانده تا سکوت
تابلوهای نیمه ات را ببین
کافیست یکی را تمام کنی و بمیری
اگر هم نیمه بمانند
چه می کنی با این همه کار ناتمام
که قالب هیچ قابی نیست
فکرت را روی هم بریز
تپه ات را کامل کن
پلهای پشت سر که خراب تواند
لااقل بارت را بالای تپه برسان
شاید پایین برنگردد
پناه می برم امشب به خوابهای ندیده
به نام پنجره بوی گلابهای ندیده
پناه می برم از شدت تب و هذیان
به قرص ماه نشسته بر آبهای ندیده
و پهن می کنم اینجا که آفتاب بگیرد
لباس سادگیم بر طنابهای ندیده
پناه می برم از رعشه های گندمزار
به جسم داغ کویر و سرابهای ندیده
پناه می برم از سایه بودنی سنگین
به شانه های نسیم و حبابهای ندیده
سوال می کنم از تو چه آدمی؟ چه شهودی؟
خدا گواه من است و جوابهای ندیده
شروع واژه ايست دوست داشتني
اگر پايانم تو باشي
و پايان واژه ايست نفرت انگيز
اگر از تو شروع نكرده باشم
![]()
رد خون نیست
جای پای انار
افتاده روی ماسه زار
دنبالش بیا تا پیرهن سفید من
و گونه هایم و لبهایم
لبهایت را به سرخیشان مهمان کن
اگر در ذهنت پرانتزی هم باز شد
از دستهایم شروع کن
و رگهای انار نیمه افتاده بر زمین
بعد هم تیزی چاقو
... نه
زود ببندش
دستانم چکه می کنند!!
