تبليغاتX

http://www.jootan.tripod.com

تکرار واژه ها ................................ به نام عشق به نام پدر .....................

شخصی

 

 

بخش هایی از شعر بلند «آنان زبان را می ربایند،شعر را هم...!» سروده نزار قبانی

 

محبوب من!
همه جهان پاسگاه بزرگ پلیس است
و ما هر روز باید در صف بایستیم
تا به اثبات برسانیم
که به زنان نزدیک نمی شویم
و جز آب و علف نمی خوریم
و هیچ نمی دانیم از آبی دریا و
لاجوردی آسمان ها...

در این روزگاری که تمامی پیام آورانش را فروخته
تا یک کولر گازی بخرد؛
و همه ی سرایندگانش را فروخته
تا یک دستگاه ویدئو تهیه کند...

در این روزگار
که گل سرخ را با یک ساعت «سیکو» معاوضه می کنند
و قصیده را با یک کفش...
در این زمانه تا دندان مسلح به موسیقی جاز
و شلوارهای جین
و حواله های «آمریکن اکسپرس»...

احساس نیاز می کنم، ای عزیز!
به خواندن آخرین شعر عاشقانه ای که نوشته ام،
پیش از آن که تو، آخرین زن باشی
و من،
آخرین حیوان سراینده!

در روزگار شبه نظامیان فرهیخته
و نوشته های بمب گذاری شده
و انتقاد مسلحانه...
در دوران ایدئولوژی های «صدا خفه کن»
و مذهب های صدا خفه کن
و فتواهای صدا خفه کن...

در روزگاری که قصیده را می ربایند
به خاطر مونث بودنش
و زبان را می ربایند،
به خاطر سفرهای بسیارش به اروپا...

در دوره ی هفت تیری که خواندن و نوشتن نمی داند
من، کتاب چشمان سیاهت را می خوانم
همچنان که زندانی سیاسی می خواند
کتابی ممنوع درباره آزادی را
و همچنان که یک زندانی شاد می شود
با یک پاکت سیگار قاچاق...

در روزگار نویسندگان سربرآورده از رحم نفت
و روزنامه هایی که هزاران هزار بار
بکارت خود را از دست داده اند
و بسی بدتر از اینها...!

در روزگار ادبیات لوله های نفت
و ادیبانی که حکومت، آنان را در لوله ها تربیت می کند...
در روزگاری که معاشقه
و همجنس بازی فکری
و جنبش قلم ها...همه با رایانه انجام می شود...

برآنم که به بندرگاه چشمانت بگریزم
آنجا که شنا کردن هنوز امکان دارد
و شعر نوشتن...هنوز ممکن است.

در روزگاری که قلم می هراسد
از سخن گفتن با کاغذ
و طفل شیرخوار، هراسان است
از نزدیک شدن به سینه ی مادر
و شب، می ترسد از اینکه تنها در خیابان قدم بزند
و گل سرخ، از شمیم خود
و کتاب ها، از عنوان خود می ترسند...

من، به دامان تو می آویزم
که با من بمانی،
تا خوشه ها به سلامت مانند
و جویبارها به سلامت مانند
و آزادی به سلامت باشد
و پرچم جمهوری عشق
افراشته ماند

 

|+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 ساعت   توسط آرزو آقایی  | 

 

 

معلق بود بین زمین و اسمان، درست مثل دل من! همیشه برایم سخت است، دل کندن و جدا شدن از آن قطعه بهشت؛ از جایی که برای ورود به آن باید از خدا و پیامبرو ملائکه ملازم ان مکان اجازه بگیری؛ دل کندن از این عزیزترین خلق که قرنهاست به واسطه وجودش، برکت الهی به این سرزمین نازل شده است، سخت است، خیلی سخت؛ دل کندن از او و بارگاه او.

هنوز از مشهدش بیرون نرفته بودیم که این شاخه درخت همراهمان شد، نیم ساعتی معلق بود بین زمین و اسمان، درست مثل دل من! 

|+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 ساعت   توسط آرزو آقایی  | 

 

بخوان، بخوان برگزیده من که می توانی، بخوان به نام پروردگاری که تو را از هیچ موجود کرد؛ بخوان که او به تو آموخت هر آنچه نمی دانستی، همه اسماء جهان را، بخوان بخشنده ای را که قلم را به توعطا کرد.

بخوان و برخیز، از جامه ای که به خود پیچیده ای به درآ، چله نشینی ات تمام شد ای ستایش شده از جانب من و تمام ملائکه و همه مومنان به من؛ برخیز و انذار کن، شب و روز که امانتی سنگین را به دوش تو گذاشتم! امانتی که همه آفریده هایم از پذیرفتنش ابا کردند! برخیز که آمدنت را به همه پیامبران پیشین وعده داده بودم، برخیز که کعبه را، اولین خانه بنا شده برای انسان را، جایگاه بتها کرده اند!

برخیز که انسانیت قدمهای استوار تو را انتظار می کشد!

 

|+| نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386 ساعت   توسط آرزو آقایی  | 

- کلافه سوار اتوبوس یا پیاده در حال رفتن به خانه ای که صدای ساز و آواز نوازندگان دوره گرد توجهت را جلب می کند، می خوانند و ساز می زنند، شاید کمی ناموزون اما چه اهمیتی دارد؟ از صدای سرسام آور ماشینها و. بحثهای داخل اتوبوسی که موزون تراست! تو را هم برای لحظاتی از هجوم افکارت رها می کنند. شاید هنرمند ندانیشان ولی همین که با یاد گرفتن اندکی هنر موسیقی، آن را برای گذران زندگی انتخاب کرده اند، نه فروختن گل و لباس و کوپن و ...

- در پیاده رو نشسته است و تابلوهای رنگارنگش را کنار خود چیده، با مداد کنته اش هم در حال زدن طرحی است. لحظاتی تو را محو رنگها و هنرش می کند و چشمت را می گشاید به روی چیزهایی که نگاه می کنی و نمی بینی! ذهنت را از هجوم تصویرهای بی روح اطرافت یکسره می برد به دنیای رنگها و طرحها و منظره ها.

- او نیز در پیاده رو نشسته و با قلم و مرکبش می نویسد و می نویسد. کلمات زیر دستانش یه رقص در آمده اند، کلماتی که هر کدام صاحب روح شده اند و راز درونشان را به تو می گویند. شعرها و حکمهای و جملات عارفانه و ناب، با دستهای هنرمند او صد برابر به نور وجودیشان نزدیک تر شده اند. او نیز هنرش را نه در گالرها و موزه ها و تالارها، که پیش چشم تو عرضه کرده است، شاید اندکی از دغدغه معاشش ...!

- ولی ای کاش دغدغه هیچ هنرمندی تامین معاش نبود!

 

|+| نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 ساعت   توسط آرزو آقایی  | 

محبوبم، همیشه موقع سلام واژه کم می آورم و فقط به همان سلام کردن خالی اکتفا می کنم، از خودت، از تو لطیفترین برای شروع کمک می گیرم "بعونک یا لطیف".

محبوبم، می خواهم مثل اجدادم اسم تو را همه جا حک کنم؛ روی ماسه ها، روی پوست آهوها، روی تک تک صخره ها، روی تنه درختها، در اعماق غارها،...

محبوبم، ردپای تو روی ماسه ها تعقیبم کردند تا کنار امواج بلندی رسیدیم که اوازش با موجهای دل من هماهنگ بود.

محبوبم، برای رسیدن به توچیزهایی کم دارم، آی! دل شکسته، جگر سوخته، انتظار بی پایان، نامه وسلام بی جواب، سر نترس و بی پروا، پای خسته، دست ناامید، فرصت از دست رفته، آی! شب های بی خوابی، چشم سفید شده به در، درد غیر قابل تحمل و عظیم، روح بی قرار، ارزوی فراموش شده می خریم!

محبوبم، دیگر از سایه ها وحشت نمی کنم، می دانم هر چه سیاهتر باشند، علامت نزدیکتر شدن تو به من است.

محبوبم، پارچه سبزی که در سجاده ام گذاشته بودی، بزرگ شد، بزرگ و بزرگتر که همه دشت زیر پایم را پوشاند.

دیروز قطره های باران به پنجره ام می کوبیدند: «آی! بیا تو را خیس خاطراتی کنیم که آن شب با او داشتی!»

محبوبم، می دانی(خوب معلوم است که می دانی، تو ندانی پس که بداند!) دانه های تسبیحم که نمی دانم کی پاره شد، ردیف ستاره شده در اسمان، هر شب به انها نگاه می کنم که همراه ذکر گفتنم سوسو می کنند. محبوبم دلم برایت تنگ شده، دیگر نمی توام هیچ چیز دیگری را به آن راه بدهم، پیشکش! هرچند از کم ظرفیتیش شرمنده ام! محبوبم،چشمهایم را می بندم یاد بگیرم تو را با بقیه حواسم نیزحس کنم با پوستم، گوشم، بینیم، این چشمها بدجور تنبلشان کرده اند!

تیک تاک، تیک تاک، ... این صدای عقربه های ساعت است که نمی دانم الف تاکش یای تیکش را دنبال می کند یا برعکس! ولی هر چه هست به سرعت برق و باد می رود تا "اجل مسمی" تا لحظه دیدار، لحظه آخر، لحظه ای که وعده اش را دادی.

|+| نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386 ساعت   توسط آرزو آقایی  | 

 

قرار بود به نمایشگاه برسد که نرسید، جدیدترین شعرهای دکتر امین پور؛ ولی بالاخره چند روز پیش به بازار امد

از دست ندهید دستور زبان عشق را!

نه!

کاری به کار عشق ندارم!

من هیچ چیز و هیچ کسی را

دیگر

در این زمانه دوست ندارم

انگار

این روزگار چشم ندارد من و تو را

یک روز

خوشحال و بی ملال ببیند

زیرا

هر چیز و هرکسی را

که دوست تر بداری

حتی اگر که یک نخ سیگار

یا زهر مار باشد

از تو دریغ می کنند

پس

من با همه وجودم

خود را زدم به مردن

تا روزگار دیگر

کاری به من نداشته باشد

این شعر تازه را هم

نا گفته می گذارم

تا روزگار بونبرد

گفتم که

کاری به کار عشق ندارم

 

 

اول ابی بود این دل، اخر اما زرد شد

آفتابی بود، ابری شد، سیاه و سرد شد

آفتابی بود، ابری شد ولی باران نداشت

رعد و برقی زد ولی رگبار برگ زرد شد

صاف بود و ساده و شفاف، عین اینه

آه این ایینه کی غرق غبار و گرد شد

هرچه با مقصود خود نزدیکتر می شد، نشد

هرچه از هرچیز و هر ناچیز دوری کرد، شد

هر چه روزی آرمان پنداشت، حرمان شد همه

هرچه می پنداشت درمان است، عین درد شد!

درد اگر مرد است با دل راست رویارو شود

پس چرا از پشت سر خنجر زد و نامرد شد!

سر بزیر و ساکت و بی دست و پا می رفت دل

یک نظر روی تور ا دید و حواسش پرت شد

بر زمین افتاد چون اشکی زچشم اسمان

ناگهان این اتفاق افتاد:زوجی فرد شد!

بعد هم تبعید و زندان ابد شد در کویر

عین مجنون از پی لیلی بیابانگرد شد

کودک دل شیطنت کرده است یک دم در ازل

تا ابد از دامن پر مهر مادر طرد شد

|+| نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386 ساعت   توسط آرزو آقایی  | 

 
Blogroll Me! .