احتیاج دارم به یک سکوت طولانی
به سکوتی که هم در زبانم ایجاد کنم هم در فکرم و هم در خواهشها و غریزه هام
می خوام به همشون نه بگم و ساکت بشم
درد آور و رنج آوره، آسون نیست اما یک جور درد متولد شدن و وارد دنیای دیگه شدن و فهمیدن و فهمیده شدنه
می خوام همه فریاد هامو و حرفهامو وقتی بزنم که ظرفیتم تموم شده باشه
می خوام موقعی که فریاد می زنم تو تمام همهمه ها و پچ پچ ها و اراجیف گفتنها گم نشه
ولی ای کاش این بغضها بذاره و قبل از رسیدن به فریاد خفه ام نکنه!
خوب مثل اینکه دوباره دچار عمل وقیح حک شدم و لی اینبار جای شکرش باقیه که فقط مطالب ۳- ۴ ماه اخیر رو پاک کرده
و شاید این اخرین مطلبی باشه که می نویسم
می گم شاید چون اصلا مطمئن نیستم که نظرم عوض نشه فعلا که وضع روحی خوبی ندارم
می دونین برای زندگی کردن دلیل لازم نیست بهانه لازمه که اون رو هم دارم از دست می دم
احساس می کنم فرصتم تو این دنیا تموم شده و این روزها گذشت لحظه ها رو خیلی زیاد تر حس می کنم فقط خدا کنه که خوب تموم بشه!
این هم یه شعر برای شاید!خداحافظی
به شط حادثه دلها غریب می میرند
ستاره ها چه سیاه و عجیب می میرند
تبر تبر همه ساکنان تنهایی
برای رونق شبها عجیب می میرند
ببین به جرم گناهی نکرده انسانها
به دشت خاطره ها مست سیب می میرند
و عشقهای حقیقی به جرم فهمیدن
در انتهای افق بر صلیب می میرند
و کودکان گرسنه جدا ز مهری تر
به روی دست تب و بی نصیب می میرند
دگر صداقتی از اسمان نمی بارد
که سبز ها به کویر فریب می میرند

