تبليغاتX

http://www.jootan.tripod.com

تکرار واژه ها ................................ به نام عشق به نام پدر .....................

شخصی

 

شعری زیبا که شاعرش خاطرم نیست !

بوی درخت سیب

گرگ را

اشارت سرخی است !

گرگ به سیب

- به ماه -

خیره مانده است!

|+| نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385 ساعت   توسط آرزو آقایی  | 

نقاشیهای دکتر چمران

 

با این نقاشیها، کمی بیشتر دکتر چمران را بشناسیم

 

اصل همه این اثار در موزه شهید چمران دهلاویه نگهداری می شود.

|+| نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385 ساعت   توسط آرزو آقایی  | 

و تو چه در می یابی که شب قدر چیست؟

چه شبی است! برتر از هزار ماه و مبادا که این شب پر از ملا ئکه و روح را در خواب غفلت به سر بری، شاید توفیق درکش سال دیگر دست ندهد.

چه شبی است! قدرش را بدان که پروردگارت قدر هر کس را امشب مقدر می کند.

چه شبی است که رحمت و برکات الهی را هزاران هزار بنده در این شب از او طلب می کنند.مبادا که با انان همصدا نشوی که از عنایاتش بی نیاز نیستی.

چه شبی است! خدا برترین نشانه ها و آیه ها یش را، قرانش را در این شب به بشر عرضه داشت و برای درکش چه شبی بهتر از امشب

چه شبی است که خدا آن را برای بخشایش لغزشها و طلب مغفرتت، پر از تحیت و سلام کرده است و راه توبه را در آن کوتاه.

اگر پشیمان و نادمی از کرده ها و نکرده های خودت، اگر طالب فیضی، اگر سرگشته ای در این برهوت محرومیتها و محدودیتها و نا کامیها و نقصانها و نیازمندیها و غمها و ... بسم الله!

و چه شبی است که علی،برگزیده ترین بنده خدا و قران ناطق بر حق،  در آن رستگار شد و تو نیز همراه مولایت رستگاری را در این شب طلب کن!

|+| نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385 ساعت   توسط آرزو آقایی  | 

امسال ۲۸ ساله شدم، همون سنی که بابا شهید شد! ولی من کجا و ... 

پدر نبود ولی ما ببین بزرگ شدیم

و بی حضور عزیزش چنین بزرگ شدیم

پدر که رفت به ما گفته بود می آید

و ما به وعده های چه شیرین بزرگ شدیم

پدر به شوق نگاهی بر آسمان می رفت

و ما به عشق پدر در زمین بزرگ شدیم

پدر، کویر عطشناک، جستجوی پلاک

و ما به وسعت میدان مین بزرگ شدیم

و او تجسمی از شعرهای والا بود

اگر میان غزل آتشین بزرگ شدیم

و جبهه جای پدر بود او همانجا ماند

و ما به نام پدر پر طنین بزرگ شدیم!

|+| نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر 1385 ساعت   توسط آرزو آقایی  | 

 

ایینه دلم را که شکستی

بیشتر گرفتارت شدم

هر تکه اش شده تصویری از عشقت

|+| نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385 ساعت   توسط آرزو آقایی  | 

وقتی می خوانم که دهها وزیر دفاع، فرمانده لشگر و تیپ در خط مقدم جبهه جنگمان شهید شدند (کدام جنگ دیگر را با این ویژگی سراغ دارید؟ اگرچه اکثر این عزیزان در سالهای آغاز جنگ تا سال 62 به شهادت رسیدند وبیشترین تلفات جبهه ما سال 65 بوده!)، وقتی می خوانم که رهبر مذهبی و ملی ما، به سربازانش می گوید که دست و بازوی شما را می بوسم و کاش به جای شما بودم(نمی دانم، ایا عظمت این حرف را امروزه هم می شود درک کرد؟)، وقتی می بینم بعد از این همه سال، هنوز جانبازان شیمیایی ما در رنج و غربت و درد شهید می شوند، وقتی می خوانم مادری 16 سال در کنار مزار پسرش در بهشت زهرا زندگی کرده، وقتی می خوانم که پسری 13 ساله، به چنان رشادت و شناختی رسیده که با آغوش باز به استقبال مرگ می رود، وقتی می خوانم که اسیران ما سالهای سال آن همه درد و بی حرمتی و مریضی و محرومیت و ... را با چه سعه صدری تحمل کردند، وقتی می بینم با اینکه  ماهیت جنگ، انسانیت انسان را هدف می گیرد  و به اضمحلال می کشاند (فیلمهایی مثل غلاف تمام فلزی و جوخه و .. را یادتان هست؟) مردان جنگ ما تحولشان به سوی خدایی تر شدن بود (موردی را که شهید آوینی را هم مجذوب کرده بود یادم هست، فرمانده گردان شهیدی که قبل از انقلاب چاقوکش محل بوده و در این اوردگاه به چنان تحولی می رسد که خانواده اش هم باور نمی کردند و می گفتند دارد خودش را جا می زند و جرات نمی کرده به شهر بیاید تا بالاخره شهید می شود)، وقتی می خوانم که بسیجیان ما، داوطلبانه و فقط و فقط با سلاح ایمان و عشق به میهن و دین به جبهه ها می رفتند و مقایسه می کنم با دیگر ارتشهای دنبا که با چه روشهای غیر انسانی سربازان را به جنگ می کشانند؛ ارعاب ، تطمیع ، تبلیغهای دروغین، تشجیع کاذب و ... (بعد از جنگ ویتنام هزارها سرباز امریکایی ناچار شدند دست خود را مخصوصا دست چپشان را قطع کنند چون به دلیل تزریقهای غیر بهداشتی هرویین و مرفین در شرایط غیر بهداشتی و با سرنگهای کثیف قانقاریا گرفته بودند!)، وقتی می خوانم ارتش صدام که کمترین خواسته اش جدا کردن خوزستان عزیزمان  بود و می خواست چند روزه به تهران برسد، 40 روز طول کشید تا مقاومت بچه های بی دفاع و سلاح خرمشهر را بشکند،  ایمان می اورم و یقین می کنم که جهاد ما جهادی مقدس بود؛ که سالهای سال می توانیم به ان ببالیم و افتخار کنیم و با شناخت قهرمانهایش راه انسان شدنمان را روشن.

|+| نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385 ساعت   توسط آرزو آقایی  | 

 
Blogroll Me! .