تبليغاتX

http://www.jootan.tripod.com

تکرار واژه ها ................................ به نام عشق به نام پدر .....................

شخصی

استاد محمد علی بهمنی شخصیتی است شناخته شده میان همه شعر دوستان، یکی از تواناترین غزل سرایان معاصر.

در کنگره شعری در یزد، ایشان این غزل بسیار زیبا را خواندند با این توضیح که جنوبیها، هنگام طوفانی ومتلاطم شدن دریا ، اصطلاح "خواهر شدن" را برایش به کار می برند!

دریا شده است خواهر و من هم برادرش

شاعرتر ازهمیشه نشستم برابرش

"خواهر سلام، با غزلی نیمه آمدم

تا با شما قشنگ شود نیم دیگرش

می خواهم اعتراف کنم هرغزل که ما

با هم سروده ایم، جهان کرده از برش

خواهر زمان، زمان برادرکشی است باز

شاید به گوشها نرسد بیت آخرش

با خود مرا ببر که نپوسد در این سکوت

شعری که دوست داشتی از خود رهاترش"

دریا سکوت کرده و من حرف می زنم

حس می کنم که راه نبردم به باورش

"دریا منم همو که به تعداد شعرهاش

با هر غروب خورده به این صخره ها سرش

هم او که دل زده است به اعماق و کوسه ها

خون می خورند از رگ در خون شناورش

خواهر، برادر تو کم از ماهیان که نیست

خرچنگ ها نخواه بلیسند پیکرش"

دریا سکوت کرده و من بغض کرده ام

بغض برادرانه ای از قهر خواهرش

 

|+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385 ساعت   توسط آرزو آقایی  | 

نترس

راهت آنقدرها هم دور نیست

کافیست مسیر نگاهم را بگیری تا انتها بروی

مطمئن باش تو و دریای چشمهایت را آنقدر لای کاغذ باطله های غزلم پیچیده ام که سالم به مقصد می رسی

وقتی رسیدی سفره دلت را

روی چمنهای خیس، زیر آن تک درخت پهن کن

دست رد هم به سینه هیچ کس نزن، حتی باد

بگذار همه با غمهایت دلی از عزا دربیاورند

 

|+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385 ساعت   توسط آرزو آقایی  | 

خداحافظی شرق از سخنگویی اهل فرهنگ!

می گویند عمر خوبیها کوتاه است و این هم مصداقی دیگر از آن: توقیف  روزنامه شرق

روزنامه ای که فراتر از یک روزنامه خنثای صرفا خبری، با تیمی کاملا حرفه ای، سه سال بود تغذیه مان می کرد. چند روز بیشتر از جشن سه سالگیش نگذشته که خفه اش کردند. بهترین زمان را هم برای ایجاد کمترین هزینه انتخاب کردند:دانشگاهها هنوز تعطیل است، به انتخابات چند ماهی مانده و با انتشار مجدد ایران، شاید خدشه کمتری به داعیه مهرورزی نسبت به مطبوعات آقایان وارد آید!

 شرق تبدیل شده بود به یک جریان فرهنگی، و کسانی را در درون، نویسنده و در بیرون، خواننده خود کرده بود که کمتر رسانه ای بتواند به این زودیها گرد هم آورد! دلیل ادعای من هم جمعی که در آن جشن، وجودش و حضورش را به شادی نشسته بودند. شرق روزنامه ای بود با کوله باری از تجربه روزنامه نگاری دوران اصلاحات، اما معتدل تر، مستقل تر، حرفه ای تر وبا وجهه فرهنگی بیشتر.{کافیست نگاهی دیگر به آرشیو روزنامه، ویژه نامه ها، یادنامه ها، کتاب سالها و دیگر ضمیمه هایش بیندازید}.

دلخوش بودیم که با این رویکرد، از گزند توقیف مصون خواهد ماند و ما سالهای سال از مواهبش بهره مند. اما حسودان و تنگ نظران، این اقبال عمومی را تاب نیاوردند.

و افسوس! افسوس که از این پایگاه هم محروممان کردند و جمع کثیردیگری از فرهیختگان مملکت را عزلت گزین!

نمی دانم چه حکمتی بود که آخرین شماره شرق، (امیدوارم و واقعا امیدوارم اینگونه نشود و از توفیق خواندن شرق برای همیشه محروم نشده باشیم) تیتر اولش خداحافظی آصفی بود، عنوان ستون کرگدن نامه صفحه آخرش "بگذار برویم!" و تاریخ انتشارش 11 سپتامبر!

اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا!!!

 

|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385 ساعت   توسط آرزو آقایی  | 

این معزالاولیاء و مذل الاعداء

این صدرالخلائق ذوالبر و التقوی

کجاست عزت دهنده دوستان و خوار کننده دشمنان

کجاست سرور نیکو روش و پاک نهاد جهانیان!

 

شاید این جمعه بیاید، شاید

پرده ازچهره گشاید، شاید

 

|+| نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385 ساعت   توسط آرزو آقایی  | 

آنجا کبوتری است که در انتظار توست

 آنجا درون باغ که جای قرار توست

بسیار آشناست برای درختها

آواز بال او که تب بی گدار تو ست

مست است می رود به سراغ شکوفه ها

احساس می کند که دل بی قرار توست

بر شاخه شاخه های خیال تو می پرد

می بینیش که مرغ کهن شاخسار توست

آن لحظه های معجزه آسا نمی رسند

نوک می زند به هرچه که شب زند دار توست

مثل حصار باغ رهایش نمی کنی

آخر کبوتری است که در انتظار توست

 

|+| نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385 ساعت   توسط آرزو آقایی  | 

شقشقه هدرت

 

 

عشق دردانه است و من غواص و دریا میکده

سر فرو بردم در آن جا تا کجا سر برکنم

عاشقان را گر در آتش می پسندد لطف دوست

تنگ چشمم گر نظر بر چشمه کوثر کنم

چند ماهی است گرفتار حسی شدم که فکر می کردم جرقه ای است، شور کم رمقی است، این نیز بگذرد، از همان هیجانات جوانی است، با دوری و ندیدن خاموش می شود، فراموش می شود، کمرنگ می شود، سرد می شود، ولی نشد؛ هرچه می گذرد سوزش، اشتیاقش، دردش و احساس نیازش بیشتر می شود، جرقه ای بود که آتشم زده است تا چه از خاکسترم سر برآورد.

گویی خدا این دعای معلم شهید را در حق من اجابت کرده و" توفیق عشق بی هوس، تنهایی در انبوه جمعیت و دوست داشتن بی آنکه دوست بداند" را روزیم قرار داده!

و سخت است و زجر می کشم  و شدم تجسم درد. انسان تا در جمع غریبه هاست، غم و رنجش تنهایی است و غربت؛ اما حس آن غریب را تصور کن که در این میان خویشاوندی بیابد و چشمهای آشنایی و ناگهان دست تقدیر از هم صحبتی با او محرومش کند! و باز محکوم به همنشینی با همان غریبه ها!!

پرنده گرفتار قفس را دیده ای؛ تا تنهاست و جفتی همراهش نیست، یا نه با جفتش تحمل این قفس را می کند، هیجانش کم است، منزوی است، روزگار می گذراند با تسلیم، اما چندی با جفتی قرینش کن و بعد ازهم جدایشان کن! بیقرار و بی تاب می شود، مدام سر بر قفس می کوبد و ناله سر می دهد، حتی ممکن است تا مرز مردن به این کار ادامه دهد. حال آن پرنده را دارم این روزها و دیگر دیدن این چهره های غریبه برایم عذاب آور شده و نمی بینم و نمی فهمم و به کلی حواسم از زندگی پرتاب شده و تنها سلاحی که برایم مانده، یاری گرفتن از صبر و نماز است. باشد که این حس غریب، خالصم کند و منی بدون پلیدیها از من پیشینم سر برآورد!

 

|+| نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385 ساعت   توسط آرزو آقایی  | 

چند نیایش از زیباترین روح پرستنده

 

بار الها! بر محمد و آل محمد درود فرست و روزیت را بر من بگسترو گرفتار کبرم نساز و بر بندگی خود رامم کن و عبادتم را به سبب خودپسندی، تباه منمای. خدایا، مرا در میان مردم به درجه ای ترفیع مده مگر آنکه به همان اندازه پیش نفس خویشم پست گردانی و عزتی آشکار برایم به وجود نیاور مگر آنکه به همان نسبت پیش نفس خویشم خوار سازی. مرا تا آنگاه که عمرم به جامه خدمت در راه طاعت تو باشد زنده بدار، پس هر زمانی که بیم آن بود که مزرع عمرم چراگاه شیطان گردد، پیش ازآنکه شدت غضبت به سوی من بشتابد یا خشمت بر من مستحکم گردد، مرا به سوی خود فراگیر!

مرا توفیق ده تا با آنکس که با من غش و دغل کند، به نصیحت و اخلاص مقابله کنم و آن را که از من دوری گزیند، به نیکویی پاداش دهم ، به آنکه مرا محروم سازد، به بخشش عوض دهم و آن را که از من ببرد، با پیوستن مکافات کنم و با آنکسی که از من غیبت کند، به وسیله ذکر خیرش مخالفت کنم و در برابر نیکی سپاسگزاری نمایم و از بدی چشم پوشم.

خدایا، وسیعترین روزیهایت را بر من در هنگام پیرشدنم و قویترین نیروهایت را در من به هنگام خستگیم قرار ده و مرا به کاهلی در عبادتت و کوری در تشخیص طریقت و ارتکاب خلاف دوستیت و پیوستن با کسی که ا زتو جدا شود و جدا شدن از کسی که با تو پیوندد، مبتلا نساز. خدایا، مرا به منطق هدایت گویا ساز، به آیین تقوی ملهم نمای، به خوی و خصلتی که پاکیزه تر است، موفق دار و به کاری که پسندیده تر است بگمار.

خدایا مرا به بهترین راه روان ساز و چنان کن که بر آیین تو بمیرم و هم بر آن آیین زندگی از سر گیرم!

 

بخشی از نیایش در طلب اخلاق ستوده و افعال پسندیده نهج الفصاحه، ترجمه اقای صدر بلاغی

 

|+| نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 ساعت   توسط آرزو آقایی  | 

 

شاعر آزادی

 

 آن زمان که بنهادم سر به پای آزادی

دست خود ز جان شستم از برای آزادی

تا مگر به دست آرم دامن وصالش را

می دوم به پای سردر قفای آزادی

با عوامل تکفیر صنف ارتجاعی باز

حمله می کند دائم بر بنای آزادی

درمحیط طوفان زا ماهرانه در جنگ است

ناخدای استبداد با خدای آزادی

شیخ از آن کند اصرار بر خرابی احرار

چون بقای خود بیند در فنای آزادی

دامن محبت را گر کنی به خون رنگین

می توان تو را گفتن پیشوای آزادی

فرخی ز جان و دل می کند در این محفل

دل نثار استقلال جان فدای آزادی

 

این شعر برای خیلی ها اشناست، شعری که در دوران انقلاب چند بیتش تبدیل به سرودی شد که به خاطرات آن دوران تبدیل شده. شاعر آن محمد فرخی فرزند ابراهیم معروف به فرخی یزدی است.

فرخی یزدی در تاریخ مبارزات این مملکت نام آشنایی است. آزاد مردی که با سلاح قلم در دوران اختناق شاهان قاجار و پهلوی قاطعانه در برابر استبداد ایستادگی و افشاگری می کرد. برای از میدان به در کردن او به هزاران حیله متوسل شدند: تهمت بیدینی و تکفیر کردنش، تبعید، ریختن  سم در غذایش(که فهمید و نخورد)، زندانی کردنش در سیاهچاله های نمور و تاریک و تنگ بدون کمترین امکانات به نحوی که در سالهای آخر عمر در زندان هیچکس را نداشت به او سری بزند! و عاقبت هم به بدترین شکل و با آمپول هوا از پای درش آوردند و چنان از او وحشت داشتند که مزارش را هم از مردم مخفی کردند! فرخی انتشار روزنامه طوفان را از سال 1300 شمسی شروع کرد و در انتشارروزنامه های دیگری هم چون پیکار، قیام ، آیینه افکار.. پس از توقیفهای مکرر طوفان با دوستانش همکاری کرد که نمونه های بی نظیر نشریات انقلابی تاریخ ایران به شمار می روند. فرخی در آنها مقالات و اشعار تند و نیشداری به چاپ می رساند و گاه شخصا سر گذرها به مردم عرضه شان می کرد.

در 15 سالگی، به علت روح آزادیخواهی و سرودن اشعار تند و انقلابی بر ضد سیاستهای استعماری، از مدرسه انگلیسی های یزد اخراج شد. زندگی فقیرانه ای داشت و نمی توانست به طور رسمی تحصیل کند، ناچار به کارگری روی آورد. با شروع مشروطیت، به فعالیت سیاسی جدی پرداخت و در 21 سالگی به جرم سرودن شعر انقلابی، به دستور ضیغم الدوله قشقایی حاکم یزد، دهانش را با سوزن و نخ دوختند و به زندان افکندند! از پای ننشست و بر دیوار زندان نوشت:

 

شرح این قصه شنو از دهن دوخته ام

تا بسوزد دلت از بهر دل سوخته ام

 

به ناچار دهانش را باز کردند، فریادش را به گوش مجلس و وزارت کشور و روزنامه های تهران رساند تا حاکم یزد معزول شد! به تهران آمد و مبارزاتش را ادامه داد و در سال 1307 شمسی به عنوان نماینده یزد به دوره هفتم مجلس شورای  ملی راه یافت. در مجلس به انتشار طوفان و مخالفت با دیکتاتوری ادامه داد تا پس از 15 بار توقیف، طوفان برای همیشه بسته شد و فرخی مجبور به ترک ایران. در خارج کشور هم (برلین) به انتشار پیکار با مقاله ها و شعرهای انقلابی ادامه داد. تهیدستی و فریب عمال رژیم، او را در سال 1312 به ایران کشاند و بلا فاصله در زندان دربند به بند کشیده شد

ای که پرسی تا به کی در بند دربندیم ما

تا که آزادی بود در بند، در بندیم ما

بالاخره او را به بهانه معالجه به بیمارستان زندان برده، ، در حدود سن 50 سالگی، به شهادت رساندند.

از اشعار دیگر اوست:

 

با دل آغشته درخون گر چه خاموشیم ما

لیک چون خم دهان کف کرده در جوشیم ما

ساغر تقدیر ما را مست آزادی نمود

زین سبب از نشئه آن باده مدهوشیم ما

همچو زنبور عسل هستیم چون ما، لا جرم

هرغنی را نیش و هر بیچاره را نوشیم ما

نور یزدان هر مکان، سر تا به پا هستیم چشم

حرف ایمان هر کجا پا تا به سر گوشیم ما

دوش زیر بار آزادی چه سنگین گشت دوش

تا قیامت زیر بار منت دوشیم ما

حلقه بر گوش تهی دستان بود گر فرخی

جرعه نوش جام رندان خطا پوشیم ما

 

کام دلم ز وصل تو حاصل نمی شود

گیرم که شد دگر دل من دل نمی شود

دیوانه ای که مزه دیوانگی چشید

با صد هزار سلسله عاقل نمی شود

حق گر خورد شکست ز یک دسته بی شرف

حق است و حق به مغلطه باطل نمی شود

تکفیر و ارتجاع و خرافات و های و هوی

از این طریق طی مراحل نمی شود

مجلس مقام مردم ناپاک دل مخواه

کاین جای پاک جای اراذل نمی شود

یک ملک بی عقیده و یک شهر چاپلوس

یارب بلا برای چه نازل نمی شود

نازم به عزم ثابت چون کوه فرخی

کز باد سهمگین متزلزل نمی شود

 

|+| نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385 ساعت   توسط آرزو آقایی  | 

 

به یادبود سالروزتولد سید شهیدان اهل قلم و هنر

 

"عقل به ماندن می خواند و عشق به رفتن و این هر دو را خدا آفریده است تا وجود انسان درآوارگی و حیرت میان عشق و عقل معنی شود. رنج مفتاح الخزاین غیب است و نه عجب اگر راه حق محفوف در بلایا و دشواریهاست. سر مبارک امام عشق بر بالای نی، رمزی است بین خدا و عشاق... یعنی این است بها ی دیدار!..."

صدای گرم سید مرتضی بود که هر پنج شنبه تو را پای تلویزیون میخکوب می کرد و در جاذبه کهکشان حقیقت و عشق، ساعتی از این غربتکده زمین با خود تا ناکجا آباد هستی می برد. صدایی که بعد از خاموشی ظاهریش به عظمتش پی بردیم، صدای پر غم مرتضی که چون بیدارگری در گوش فطرتها ، حیات واقعی را زمزمه می کرد و غمی نه از جنس غمهای معمولی در دلها می ریخت.

 " در عالم سری است که جز به بهای خون فاش نمی شود." و او به دنبال آن سر بود و بهای آن را نیز پرداخت. که در هر زمانی انسانهایی کاشف و شاهد این سر می شوند و خون این شهیدان و شاهدان است که در مسیر تاریخ کهنه نخواهد شد و به تعبیر شریعتی بزرگ همچون قلب آن می تپد و در رگهایش حیات جاری می کند.

سید هنرمند بود، به معنای اعم و اخص آن. و چه هنری والاتر از آن که بدانی چگونه زندگی کنی و چگونه مردن را نیز این چنین زیبا بیاموزی که سید نیز مثل بسیار کسان، می توانست پس از جنگ به کنج عافیت بنشیند و پست و مقام مسحورش کند و به دنیایش بپردازد ولی او مرد دنیا نبود، با تمام وجودش عالم شهادت را درک کرده بود و مگر می توانست لذت این شهود را از یاد ببرد؟

نمی توانم از او بگویم که از حد ادراکم بیرون است، پس بگذارید خاطراتی را از او مرورکنیم از زبان خودش و یاران و همنفسان او و مگر نه این است که ما فقط تکرار کننده واژه هاییم؟

"متولد شهریور 1326 در شاه عبدالعظیم هستم... سال 44 وارد دانشکده معماری دانشگاه تهران شدم، دروس معماری اقناعم نمی کرد! مدتی با موسیقی و چند وقتی با نقاشی مشغول بودم... دنبال چیزی می گشتم اما پیدایش نمی کردم، ادبیات، فلسفه، داستایوفسکی و نیچه، اما هر چه بیشتر می گشتم، کمتر می یافتم... شب شعر، گالریهای نقاشی، موسیقی کلاسیک، سینما، مباحث فلسفی ادبی، موی هیپی، ریش پروفسوری، سبیل نیچه ای، ... اما حقیقت چیز دیگری بود. در طول این سالها_دانشجویی_ تقریبا هرآنچه دعوی حقیقت داشت، بی هیچ ترس و واهمه ای تجربه کرده بودم، اما کم کم فهمیدم که حقیقت نه با ادعا و تظاهرات روشنفکری و نه حتی با تحصیل و فهم فلسفه به دست نمی آید. حقیقت چیز دیگری بود!"

"انقلاب که پیروز شد، یک اتفاق در زندگی ما افتاد؛ انگار مرتضی به یکباره جواب سوالاتش را پیدا کرده باشد. برای من که در این سالها در کنارش بودم{خانم امینی، همسر سید مرتضی}، عجیب نبود که اگر امام را هم مدتی پس از آشنایی کنار می زد؛ اما نزد. مرتضی چیزی را که سالها به دنبالش بود، در وجود مبارک امام پیدا کرده بود، گویا مرتضی پس از سالها جستجو به سرچشمه رسیده بود. بعد از انقلاب حتی سیگارش را ترک کرد، خیلی ساده در حال تغییر و تحول بود."

"برای همه چیز شتاب داشت، حتی برای جا گرفتن توی دلها! این را خودش هم نمی دانست. کافی بود چند روز با او برخورد کنی، با شتاب می دوید توی قلبت و شیفته ات می کرد!!"

"فیلمسازی صنعت بسیار گرانی است و اگر ما می خواستیم بر اساس تعرفه های موجود در بخش خصوصی کار کنیم، برای این حجم کار بودجه بسیار زیادی لازم بود. اما بچه های ما تا سال 67 که ناگزیر تسلیم سیستم برآورد مالی تلویزیون شدیم، جز حقوق ماهیانه جهاد سازندگی یا سپاه که از هفت هزار تومان بالاتر نمی رفت چیزی دیگر دریافت نمی کردند. حتی این اواخر که درجشنواره فیلم فجر، چند سکه بهار آزادی به بچه ها هدیه شد همگی را به خانواده شهدا یا صندوق واحد تلویزیونی جهاد هدیه کردند."

"همان قدر با روشن فکری و تجدد سر ستیز داشت که با تحجر مبارزه می کرد و چه بسا از آنجا که تحجر غالبا در پس ظاهر شریعت پنهان می شود، ان را خطربزرگتری سر راه تحقق آرمانهای انقلاب می دانست و در طی یکی دو سال قبل از شهادتش بیشتر آماج حملات متحجران قرار داشت تا روشنفکران، کسانی که او را در تنگنا قرار داده بودند و به محکمه مطبوعات خود کشاندند."

"سید لکنت زبان داشت وهنگام حرف زدن عادی معمولا دچار این حالت می شد اما در بیان متنهای روایت فتح..."

"دائم الوضو بود مخصوصا هنگام کار... خیلی کم می خوابید، این اواخر شاید روزی 4 ساعت...ده پانزده دقیقه مانده به اذان که می شد، آستین بالا می زد و برای نماز آماده می شد. وقتی هم که در ساختمان سیزده طبقه صدا و سیما بودیم، همینکه صدای قرآن پخش می شد، بلند می شد و لباس پوشیده و نپوشیده، بچه ها را صدا می کرد و با جیپی که دم دست بود، به طرف مسجد بلال حرکت می کرد، کاری نداشت که کسی می رسد یا نمی رسد. مدتی صبر می کرد و بعد راه می افتاد. نماز اولویت اولش بود. می گفت هر کس سر نماز حواسش پرت باشد، در زندگی هم حواسش پرت خواهد بود!"

" معمولا چند روز یکبار روزه بود. وقتی هم که روزه نبود، غذای سر کارش نان و پنیر و کشمش یا گردو بود. شبهایی هم که تا صبح پشت میز مونتاژ بود، یک مشت کشمش همراهش بود، به قول بچه ها اوضاع کشمشی بود!"

" قتلگاه {در منطقه عملیاتی فکه} جایی است که نسبت به زمینهای همواراطراف یک مقدار گودتر است. به همین دلیل هم بچه هایی که مجروح می شدند در گودی جمع می شدند که زیر آتش مستقیم دشمن نباشند، تا بعدا به عقب منتقل شوند که ظاهرا هیچ وقت اینگونه نشده بود. چهل پنجاه تا از این بچه ها سر در آغوش هم به شها دت رسیده بودند و اسکلتهایشان همین طور بکر و دست نخورده، بعضی ها نیمه عریان، زیر خاک رفته بود... {شب شهادت} تا صبح نخوابید. بالای سرجنازه های شهدایی که تازه بچه های تفحص از قتلگاه آورده بودند، قرآن خواند و گریست، نماز خواند و گریست، دعا خواند و گریست."

"چند ماه پیش {از شهادت} که از مکه برگشته بود، تعریف می کرد که در عرفات گم شده. می گفت خیلی گشتم تا توانستم کاروان خودمان را پیدا کنم، من که گم بشوم دیگر چه توقعی از آن پیرمرد روستایی. خیلی تعجب کردم. بعدها فهمیدم که حدیث داریم هر کس در عرفات گم بشود، خدا او را پذیرفته است!"

و او هفتمین شهید پذیرفته شده گروه راویان فتح بود.

 

|+| نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385 ساعت   توسط آرزو آقایی  | 

 
Blogroll Me! .