درآبهای وحشی رودخانه رها شده جسدم
و صف سپیدارهای کنار آن تماشاگران خاموشش
"کی به دریا می رسم؟"
موها یم گیر می کند لای شاخه ها و کنده می شود
ریه ام پر آب
سرم از هجوم سنگها لایه لایه
"کی به دریا می رسم؟"
لباس سفیدم تکه تکه شد، بدنم عریان
کمرم را هم موجهای خروشان شکست
"پس کی به دریا می رسم؟"
رسیدم
اما...
مقصد رودخانه ام باتلاق بود!
بابا جون بلند شو…جان من بلند شو… زمين سرده، دكتر گفته برات ضرر داره ها…
بابا بلند شو، بابا به خدا ديگه نصفه شب از صداي سرفه هات بيدار نمي شم خجالت بكشي، بابا.
بابا ديگه به كپسولت دست نمي زنم بابا. تورو به جان مامان بلند شو
مامانم غش كرد بردنش اون اتاق،هي به تو مي گفت مي خوام بيام پيشت، مگه تو كجا رفتي؟ بابا پس من چي؟ اگه مامان بياد منم ميام پيشت، مي خواين دوتايي تنهام بذارين؟
بابا ،يادته اون روز دكتر اومده بود، گفتم واسه چي دكتر هي مياد خونه ما ،اون قرمزاي تنت رو كه مامان ميگفت ابله مرغونه، نشون دادي گفتي " مياد اين غنچه ها رو برام باز كنه بابا" گفتم خوب مگه باز كردن غنچه درد داره كه تو هي فرياد مي كشي؟ گفتي " اره عزيزم، غنچه كه مي خواد باز بشه دردش مي گيره" بهت گفتم منم مي خوام از اين غنچه ها باز كنم، بهم خنديدي.
بابا، اون روزم كه بادكنكم تركيد و زدم زير گريه يادته بابا، بهم گفتي "عيب نداره دخترم، مگه بابا وقتي بادكنكاي سرخش ميتركه اينقدر گريه مي كنه؟ يكي ديگه جاش در مياد. تو هم باز بادكنك مي خري" بعد دوتايي خنديديم.
بابا پاشو بخند ديگه، بابا پاشو، تورو خدا پاشو،
بابا نرگسم با مامانش اومده ها، همون دوستم كه باهاش قهر بودم، بهش گفته بودم بيا خونمون ، گفت مامانم گفته بابات ابله مرغون داره نيام خونتون، حالا ببين مامانش چه گريهاي مي كنه.
بابا مگه قول نداده بودي وقتي كپسول نداشتي و خوب شدي بياي مدرسمون؟ الانم كه كپسول نداري كه، خوب شدي ديگه، فردا باید بیای مدرسه مون.
بابا چرا حرف نمي زني؟ چرا منو نگا نمي كني؟ بابا ميگن مردي ، مردي؟ نه تو نمردی مگه نه، رفتی پیش خدا، بابا منم می خوام بیام پیش خدا، بابا منم ببر پیش خدا!!
درسی از دستور زبان
مصدرهای خوب و ارجمند و بدرد بخور زندگی روح
اندیشیدن، خواندن، نوشتن، پرستیدن، ارادت ورزیدن، عصیان کردن، تنها بودن، رنج کشیدن، ایثار کردن، قربانی کردن، گریختن، صبر کردن، خیالات فرمودن(اصطلاح ناصرالدین شاه)، به استقبال آمدن(بر خلاف به بدرقه رفتن)، راستی مطلق بودن و دروغهای شیرین یا سودمند گفتن (ملامتیه)، صلح کل بودن و جنگ زرگری کردن، همه را هیچ انگاشتن و همه را محترم داشتن، مهاجرت کردن، توی تاریکی اتاق در یک نیمه شب زمستان تنها سیگار پک زدن، نشستن و رقص شعله های جادویی آتش بخاری را تنها تماشا کردن.
شمعی را کنار آیینه ای روشن کردن، نیمه شبهای باران خورده در خیابانهای خلوت شهر تنها رانندگی کردن، هر چند سال یکبار چند ماهی به قزل قلعه رفتن!، غروب را در آن سوی سن تماشا کردن، در هر شبانه روز دو ساعت یا سه ساعت به خلوتی پناه بردن و به خود اندیشیدن...
دکتر شریعتی(از کتاب یادگاران مانا)
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد
تو ای چاه مدینه
مخزن اسرار
بگو مولا چه می گفت
ز تنهایی و درد خود
در آن شبهای طولانی
در آن دوران خالی از فضیلتهای انسانی
بگو در تو چه می ریخت
علی از آن همه غمهای بی پایان
همان سرور. که تار یخ از حضور او
در سماع عشقی طولانی است
همان الگوی انسانی
از آن گونه که می باید شود آخر
_و در اعصار پیدا نیست _
چه دردی بود آن روح عظیمش را
چنین آشفته و بی تا ب می کرد
و در پستوی شب نالان
برای سوختن پیش تو می آورد
و بی شک هم نخواهد دید
روبه خصلتی در روز
ناله های شیرمردی را
بگو که
آب هم در تو
زفریاد علی از خجلت این قوم
این قوم فرو افتاده در دام رذیلتهای انسانی
هماندم آب می شد
سلام من به تو چاه مدینه
جاده ها در سکوتی هموارند
ابرها بی بهانه می بارند
یک قناری دوباره یخ زده است
تا کی آن را ز شاخه بردارند
برگها بی قرارپاهایند
با دل خود حکایتی دارند
سایه ها از حضورشان دورند
بی نشان و مریض و تبدارند
سری از شانه ها فرو افتاد
شانه هایی که مرتعش، زارند
شده ام ناگهان خاطره ها
دستهایم دخیل سیگارند
اسم تو بر سپیدی لبها
بر لبانی که باز غمبارند
حک شده تا که دیگر آنها هم
![]()
کانون ادبی دانشگاه تهران، تشکلی است که از آن خاطره های زیادی دارم. این کانون محل تجمع اهل دلهایی بود که کارهای خوب و تاثیر گذاری در سطح دانشگاه انجام دادند. یکی از آنها چاپ مجموعه شعری بود از دانشجویان دانشگاه با عنوان تجربه های خط نزده. برای اینکار بچه های با ذوقی چون شهرام میر شکاک، عباس حسین نژاد، طلیعه اکبری، مهران مرتضایی و زهرا خسروی و...شورای شعری تشکیل دادند و فراخوانی برای جمع آوری آثار. حدود 1500 اثر جمع شد که اعضای شورا، 150 اثر را برای مرحله دوم انتخاب کردند و به آقایان مرحوم منوچهرآتشی، شمس آقاجانی و علی باباچاهی برای داوری نهایی داده شد؛ هر کدام از این بزرگواران مقدمه ای هم بر کتاب نوشتند. حاصل کتابی ارزشمند شد با حدود 50 اثر برجسته که انتشارات دانشگاه تهران درسال 82 به چاپ رساند.
اگرچاپش به پایان نرسیده باشد، خریدن آن را به شعر دوستان توصیه می کنم.
و این هم دو نمونه از شعرها ی این مجموعه؛ اولی از کبری موسوی و دومی از هادی خورشاهیان.
تویی و خاطره رقص دامنی در باد
پس از عبور سراسیمه زنی در باد
هوای مه زده و ... رد پای کمرنگی
و چشمهای تو فانوس روشنی در باد
تو ایستاده ای و گیسوان شعله ورت
رها شده است چنان یال توسنی در باد
تو امتداد کسی از منی که گم شده است
و سالهاست به دنبال آن منی در باد!
ترانه های تو را باد می برد اما
تو باز مانده ای و تار می زنی در باد!
قطار ساعت هفت شب از تو راه افتاد
تکان دست تو در روشن نگاه افتاد
قطار ساعت هفت تو رفت یا آمد؟
نگاه کرد به ساعت به اشتباه افتاد
و قرص کامل ماه آن قدر میسر شد
که عکس عقربه ها روی نور ماه افتاد!
نگاه کرد به سمتی که ریل گم می شد
و بعد رو به شب صندلی به راه افتاد
صدای گرم تو در ایستگاه خالی بود
نفس کشید و برشیشه طرح آه افتاد
مرور خاطره: برخورد دستها با هم
ثواب عشق که در ورطه گناه افتاد
گناه دیدن تو، اتفاق شیرینی
که بعد آن شب بی گاه، گاه گاه افتاد
مرور خاطره در صفحه های پایانی
نگاه مرد به یک صفحه سیاه افتاد
میان آن همه سطری که خط خطی شده بود
نگاه مرد به "عشق تو شد تباه" افتاد
نوشته بود پس از جمله:"منیژه ندید
چگونه بیژن از اسبش درون چاه افتاد.
"رسیده ایم من و نوبتم به آخر خط"
قطار ساعت هفت شب از تو راه افتاد!
بای ذنب قتلت


مرا عفو کنید
این نوشته بوی خون و باروت و کشتار می دهد
چگونه شعر بگویم برای معصومیت و مظلومیتت
عروس سیاه پوش خاورمیانه
چگونه شعر بگویم وقتی شعور جهانی خود را به خواب زده
و به خواب رفته را می توان بیدار کرد اما خود را به خواب زده را هرگز؟!!
چگونه شعر بگویم برایت کودک فلسطینی و لبنانی
وقتی جواب شیطنتها و سرخوشیهای کودکانه تو آواری است که بر سرت خراب میشود
چگونه برایت شعر بگویم پریزاده کوچک
که جسد پاک تو بر چشمان بهت زده ام سنگینی می کند
چگونه کلمه را برایت ردیف کنم که ردیف تانکها در برابرت صف کشیده اند!
و چگونه واژه انتخاب کنم که گلوله فرصت فریاد کشیدن را از تو گرفته و بغض هم از من!!!
"مرگ بر اصحاب اخدودِ، که کنار گودالهایی از آتش، آنچه را بر مومنین روا می داشتند، به نظاره نشستند، آنهایی که گناهشان چیزی نبود جز ایمان به پروردگار ستوده دوست داشتنی!
قسم به نهایت روشنایی روز، قسم به نهایت آرامش شب که خدا فراموشت نکرده! به زودی انقدر به تو عطا کند که راضی شوی گرچه آخرت بهتری داری! مگر یتیم نبودی و پناهت داد؟ مگر سرگشته و بی قرار نبودی و هدایتت کرد؟ مگر محتاج نبودی و بی نیازت کرد؟ پس یتیمان و نیازمندان را فراموش نکن و الطاف الهی سخن همیشگیت باشد.
رفیق زندان دنیایی من، دنیا کدورت است، همه اش کدورت است، همه اش حجاب است و دیوار و زندان روح.
هم سلولی من، پرورش دهنده ات در این تاریکی کیست و چیست؟ روحت را وقف چه کردی؟ شهرت؟ ثروت؟ شهوت؟ قدرت؟... با آنها به آرامش رسیده ای؟ به طمانینه رسیده ای یا هر کدام تشنه تر و بی تاب تر و حریصتر و سرگشته ترت کرده اند؟
هم سلولی من! با هیچ کدام آرام نمی گیری، با هیچ کدام این زندان برایت قابل تحمل نخواهد بود، باید مخلص شوی، خود را از تفرقه برهانی، یکتا پرست شوی و به کسی رو کنی که آفریننده و پرورش دهنده واقعی جسم و روح توست.
یا صاحبی السجن ء ارباب متفرقون خیر ام الله واحد القهار
رفیقان زندان من، آیا اربابهای گوناگون بهتر است یا یکتای قهار؟ (سوره یوسف- 39 )
حديثی قدسی
من طلبنی وجدنی من وجدنی عرفنی و من عرفنی عشقنی و من عشقنی عشقته و من عشقته قتلته و من قتلته فعلی ديته و من علی ديته فانا ديته
هر که مرا جستجو کرد می يابد و هر که مرا يافت می شناسد و هر که مرا شناخت عاشقم می شود و هر که به من عشق ورزيد من به او عشق می ورزم و هرکه را عشق بورزم کشته من خواهد شد و هر که کشته من شود ديه اش بر من است و انکس که ديه اش بر من است خود ديه اش خواهم بود.
