سوگواره ای برای بانوی حقیقت
فاطمه جان؛ تو بر حقی، شوهرت نیز، اما ای کاش زودتر می آمدی، آخر ما با کس دیگری دست بیعت داده ایم؛ نمی توانیم بیعت بشکنیم.
آری فاطمه جان ، تو بر حقی، شوهرت نیز، اما ما عدالت خشک علی را تاب نخواهیم آورد. درست است که او بلندترین قله انسانیت است، اما فاطمه جان، چشمان کوتاه بین ما که نمی تواند ببیندش، ما را همانی که هم ترازمان است کافیست.
آری فاطمه جان، ما علی را دوست داریم، سوابقش، علمش، محبتش را درک کرده ایم، ولی او جوان است، مگر یک جوان می تواند راهبر ما شود؟
فاطمه جان، در غدیر بودیم، پیام پدرت را شنیدیم، ولی چه کنیم که همه مردم به طرف کس دیگری رفتند؛ مگر می شد با آنها که سران قبیله اند در افتاد؟
کسانی چون ابوذر و سلمان و علی و دیگران هم که نبودند تا با آنها مشورت کنیم و تکلیف خودمان را بدانیم! اکنون نیز تکلیفمان را انجام داده ایم و با خلیفه مسلمین بیعت کرده ایم!
آری فاطمه جان، تو بر حقی، شوهرت نیز، ولی مصلحت نبود با علی بیعت کنیم. علی برای خلیفه شدن مخالفان زیادی داشت، ما که نمی توانستیم در برابر همه آنها بایستیم!
به صفای دیدار آفتابی یکی از مردان نیک روزگار
می شناختمش، با نوشته هایش، با اندیشه هایش، با مهرش و برایم آشنا بود، آشنایی ندیده؛ و ندیده شیفته اش شده بودم. امضایش پای هر نوشته ای کافی بود میخکوبم کند؛ تا اینکه اینترنت پای ارتباط دیگری را با او برایم باز کرد. شعری برایش فرستادم ونظر خواستم و غافلگیرم کرد، نوشت می توانم حضوری با او صحبت کنم. روزها و ساعتها را شمارش معکوس کردم تا موعد دیدارش برسد....
بعضی ساعتها ی عمرت هستند که به قدر روزها ارزش دارند و شاید دیگر شیرینی و حلاوتش هیچ وقت از یادت نرود. مثل مزه ای به یادماندنی سالها در وجودت جاودان می شود؛ اصلا جزئی و بهانه ای از بودنت می شود؛ که با همین ساعتها می شود سنجید که چقدر زندگی کردی و گرنه باقی لحظات که روزمرگی است و تکرار خودت. و آن نیم ساعت برایم چنین جایگاهی یافت. می خواستم ثانیه ثانیه اش را حفظ کنم؛ با نفسهای عمیق وجودم را از آن حضور لبریز کنم. چیزی در درون من لرزیده بود؛ تکان خورده بود؛ عوض شده بود. و چه سخت است شرح احساس قرار گرفتن در برابر روحی بزرگ.
آدم دچار می شود و "دچار یعنی عاشق و فکر کن که چه تنهاست اگر که ماهی کوچک دجار آبی دریای بیکران باشد"
بعد از سالها دو دو زدن چشمهایت، یافتن نگاهی آشنا در این غربت و اینکه مردی که سالها دوستش داشتی و ستایشش می کردی، در حال شناختن، فهم و درک احساس و اندیشه توست، حس غریب و عجیبی است.
و او به معنای واقعی کلمه عاشق بود؛ مهمترین صفتی که در چشمان نمناکش دیدم، و بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه عشق تر است" و ذره ای از آن عشق را هم در وجود من بیدار کرد و دعا می کنم جاودانه بماند.
![]()
![]()
یک سال گذشت ؛ یک سال از رورهایی که خاطره شدند...
روزهای التهاب اینکه چه کسی قرار است جانشین سید محبوبمان شود ؛ که میخواهیم قوه اجرایی کشورمان را به دست که بسپاریم تا دستاوردهای اصلاحاتمان را ادامه دهد، روزهای دلشوره و دلواپسی از کناره گیری و سستی یاران همراه و...
در نهایت همدلی پیدا شد قدم دراین راه خطیر بگذارد و ما دلگرم حضورش که امتحان خودش را پس داده بود ؛
و باز هم مانع تراشی و تهدید تحریم و سرد شدن مردم از مشارکت در انتخابات تا....
شروع شد؛ رقابت شروع شد و چه ناسالم، موج تخریبها و بر هم زدن تجمعات رقیب و استفاده از حربه های عوام فریبی و امکانات نهادی که ماهیتا باید کار فرهنگی بکند نه سیاسی.
ولی با تمام اینها، شور و شوقی عظیمی بود در محل کوچک ستاد دکتر معین. حضورهای سبز داوطلبانه برای حفظ آزادی و دموکراسی؛ برای شناساندن بهتر شخصیتی نجیب، مردمی، ساده زیست(که ان را حربه تبلیغ هم نکرد!).
و خستگی برایمان معنا نداشت، ازمسئولان دفتر مرکزی حزب مشارکت، خصوصا دکتر رضا خاتمی که هر روزچندین شهر میزبان کلام گرمش بود (و یادم هست که چه حسرتی در دلم بود که زمان سخنرانی ایشان باید تنها در ستاد می ماندم تا خالی نماند و چه زود این حسرت با ورود غیر منتظره و اظهارلطفشان به شادمانی بدل شد!)، تا دانش آموزان و دانشجویانی که درفصل امتحان، بی چشمداشتی فعالیت می کردند.
و امیدوار بودیم که برای هدفی حرکت می کردیم و آرمانی و موفق شدیم بسیاری از ناامیدان را نیز به حضور در تعیین سرنوشتشان مجاب کنیم و شعارمان شده بود این شعر خانم بهبهانی که
دوباره می سازمت وطن، اگر چه با خشت جان خویش
ستون به سقف تو می زنم ، اگر چه با استخوان خویش
در این رقابت نزدیک و نابرابر، موفق نشدیم.
موفق نشدیم اما متحدتر شدیم، منسجم تر شدیم، هدفمندتر شدیم و خواهیم شد؛
اگرچه حرفهایمان را با هیچ تریبونی نتوانیم بزنیم، اگرچه روزنامه مشارکت سالها در انتظار مجوز بماند، اگرچه مدیران لایق و هنرمندان و روشنفکران همفکرمان به کنج سکوت و عزلت رانده شوند، اگرچه نویسنده هایمان از سردبیری هفته نامه ها ونشریه ها، تبعید شوند به ستونی در صفحه آخرروزنامه ها، یا به کنج زندان، یا به کنج خاموشی و عده ای هم مجبور به کوچ ناخواسته به غربت.
هر چند آتشهای نامرادی و بی مهری به پیکرمان زنند و انگ تکفیر و بی دینی و بی غیرتی و بی هویتی به اندیشه هایمان که
در عاشقی گریز نباشد ز سوز و ساز
استاده ام چو شمع نترسان ز آتشم
که ما فرزندان این مملکتیم و عاشق این مرز و بوم و فرهنگ و دین و برای اعتلا و پیشرفت و سربلندیش، آماده و دشمن همیشگی حامیان زر و زور تزویر؛ که الگویمان علی است که در هر سه این جبهه ها جنگید.
آسمانی باش
خاکت را فراموش نکن
خنجر اول ماه را بده به آن جلاد
با نورش تمام کند
تا نور تمامش کند
و چراغ شب چهارده را ببر ته چاه مقنی
به آب برسد
جلوی خورشید را هم نگیر
درختها سایه می خواهند
عجله کن
چیزی نمانده تا سکوت
تابلوهای نیمه ات را ببین
کافیست یکی را تمام کنی و بمیری
اگر هم نیمه بمانند
چه می کنی با این همه کار ناتمام
که قالب هیچ قابی نیست
فکرت را روی هم بریز
تپه ات را کامل کن
پلهای پشت سر که خراب تواند
لااقل بارت را بالای تپه برسان
شاید پایین برنگردد
پناه می برم امشب به خوابهای ندیده
به نام پنجره بوی گلابهای ندیده
پناه می برم از شدت تب و هذیان
به قرص ماه نشسته بر آبهای ندیده
و پهن می کنم اینجا که آفتاب بگیرد
لباس سادگیم بر طنابهای ندیده
پناه می برم از رعشه های گندمزار
به جسم داغ کویر و سرابهای ندیده
پناه می برم از سایه بودنی سنگین
به شانه های نسیم و حبابهای ندیده
سوال می کنم از تو چه آدمی؟ چه شهودی؟
خدا گواه من است و جوابهای ندیده
شروع واژه ايست دوست داشتني
اگر پايانم تو باشي
و پايان واژه ايست نفرت انگيز
اگر از تو شروع نكرده باشم

